او مىگفت : به خدا قسم تصميم گرفتهام كه از پاى ننشينم تا تمام عرب مطيع من شوند ! و حال بيايم و از اين جوان قريشى پيروى كنم ؟ !
( 1 ) پنج سال پس از اين حادثه كه اكثر مردم ، اسلام را پذيرفته بودند ، قوم عامر به وى گفتند : اى عامر ، آيا مسلمان نمىشوى ؟ مگر نمىبينى كه تمام مردم اسلام آوردهاند ؟ سپس هيأتى را به سوى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روانه كردند ! هنگامى كه بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وارد شدند ، عامر بن طفيل گفت : اى محمد ، مىخواهم در خلوت با تو صحبت كنم ! فرمود : نه به خدا ، تا اينكه به خدا ايمان بياورى !
عامر درخواست خود را تكرار كرد و گفت : اى محمد ، مىخواهم در خلوت با شما صحبت كنم و در اين حال به أربد بن قيس ، دايى لبيد بن ربيعه نگاه مىكرد و گويى منتظر بود كه او كارى انجام بدهد ! اما أربد اقدامى نمىكرد ! رسول الله صلّى اللّه عليه و آله هم مىفرمود : نه به خدا قسم ، با تو به طور خصوصى صحبت نمىكنم ، مگر اينكه به خداى يگانه ايمان بياورى ! عامر برخاست و در حالى كه خارج مىشد ، گفت : به خدا قسم كه سپاهيان بسيارى را عليه تو بسيج خواهم كرد . پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله دست به دعا برداشت و فرمود :
خدايا ، شر عامر بن طفيل را از سر من كم كن . « 1 » پروردگارا ، به جاى ايشان اسب سواران عرب را برايم قرار بده . « 2 »
پس از آن كه از پيش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خارج شدند ، عامر به أربد گفت : به خدا قسم كه در روى زمين ، از مردى غير از تو نمىترسيدم و سوگند مىخورم كه بعد از اين از تو نمىترسم ! چرا كارى را كه تو را بدان دستور داده بودم ، انجام ندادى ؟ !
( 2 ) أربد گفت : اى بىپدر و مادر ، با عجله قضاوت نكن ، به خدا قسم ، هر بار كه خواستم دستور تو را اجرا كنم ، مردى بين من و او ظاهر مىشد و من كسى غير از تو را نمىديدم ، آيا در اين صورت گردن تو را با شمشير مىزدم ؟ !
قوم عامر به وى گفتند : اى عامر ، اسلام بياور كه بقيهء مردم اسلام را پذيرفتهاند . او گفت : به خدا قسم كه تصميم گرفتهام تمام تلاشم را به كار ببندم تا عرب را مطيع خود سازم ! حال مىگوييد كه از اين جوان قريشى پيروى كنم ؟ !
( 3 ) اين هيات بدون پذيرش اسلام و در حالى كه مشرك بودند ، به سرزمين خويش بازگشتند . در طول مسير غدّهاى در گردن عامر ظاهر شد . اين غده همانند غدهء طاعون بود كه در گردن شتران ظاهر مىشد .
در مسير به خيمهء زنى از بنى سلول رفتند تا كمى استراحت و آن را مداوا كنند . عامر اين غدّه را كوچك مىشمرد و مىگفت : اى بنى عامر ، مگر ممكن است كه غدهاى همانند غدهء شتر ، عامر را در خيمهء زنى از بنى سلول بكشد ؟ ! اما همين غده او را كشت و همراهانش او را در همان جا دفن كردند .
هامش
( 1 ) . سيرهء ابن اسحاق ، ج 4 ، ص 213 - 214 .
( 2 ) . اعلام الورى ، ج 1 ، ص 251 .