( 1 ) واقدى از أبى زرعه جهنى روايت كرده است : افسار شتر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، قصواء در دست من بود .
آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله در قرن المنازل مىخواست كه بر شتر سوار شود . من شتر را روى دستهايش خواباندم تا پا روى زانوهايم بگذارد و سوار شود . آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله سوار شد و من افسار را به دستش دادم و از پشت سر حركت مىكردم . يك بار آن حضرت مىخواست كه شلاق را به حيوان بزند ؛ ولى به من اصابت كرد .
رو به من كرد و فرمود : آيا شلاق به تو خورد ؟ گفتم : بله ، پدر و مادرم به فدايت !
( 2 ) و از أبى رهم غفارى روايت شده است : بر ناقهام سوار بودم و در كنار رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله حركت مىكردم . و دو كفش درشت و خشن به پا داشتم . در همين حال شترم خيلى به شتر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نزديك شد به طورى كه كنارههاى كفشم به ساق پاى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كشيده شد و ساق پاى او را به درد آورد . او با شلاقش به پايم زد و فرمود : پاى مرا به درد آوردى . پايت را عقب بكش !
و از عبد اللّه بن ابى حدرد اسلمى روايت شده است كه گفت : در طول مسير مشغول گفتگو با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بودم . شتر من بسيار قوى و تند و تيز و چموش بود . در طول مسير ناگهان خود را به پهلوى شتر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نزديك كرد . من او را هى كردم كه فاصله بگيرد ؛ امّا فرمان نبرد و خود را به شتر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چسبانيد . در نتيجه پاى آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله آسيب ديد . او پايش را كه مثل برف سفيد بود از ركاب در آورد و فرمود : آخ ! دردم آوردى و با عصايى كه داشت به پايم زد . سپس ساكت شد و ديگر با من حرف نزد .
( 3 ) ابو رهم غفارى مىگويد : هنگامى كه در جعرانه شب را صبح كرديم ، خارج شدم تا راحلهها را مرتب كنم و مىترسيدم كه به خاطر كارى كه مرتكب شده بودم ، قرآن نازل شود . پس از آن كه مركبها را آمده كردم ، به من گفتند : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله تو را مىخواهد ! پيش آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله رفتم در حالى كه انتظار هر توبيخى را داشتم ؛ اما وقتى نزد او رفتم ، فرمود : تو ديروز پايم را به درد آوردى و من با شلاقم تو را زدم .
اين گوسفندان را در مقابل آن ضربه از من بگير !
( 4 ) و ابن ابى حدرد اسلمى مىگويد : هنگامى كه در جعرانه فرود آمديم من مىترسيدم كه عذابى بر من نازل شود . براى همين به رفقايم گفتم : من از شتران شما نگهدارى مىكنم با اينكه آن روز نوبت من نبود كه از شتران نگهبانى و آنها را چوپانى كنم . پس از آنكه مركبها را آمادهء حركت كردم ، به من گفتند : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله تو را فرا خوانده است . سپس يك مرد قريشى به دنبالم آمد . من با ترس رفتم تا نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رسيدم . او با ديدن من لبخندى زد و فرمود : ديروز تو را با عصايم به درد آوردم ! اين گوسفندان را به جاى آن بگير . آنها را كه هشتاد رأس بود ، تحويل گرفتم .
( 5 ) و ابو زرعه مىگويد : هنگامى كه آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله در جعرانه فرود آمد ، مشاهده كرد كه تعدادى از
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 262
مساهمون: الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي
ص٢٦٢