پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در آنجا دو ركعت نماز به جاى آورد در حالى كه زره و كلاهخود و عمامه بر تن و سر داشت .
( 1 ) از جابر بن عبد اللّه انصارى روايت كردهاند : وقتى كه همهء بتها بر زمين واژگون شدند و فقط بت بزرگ هبل باقى مانده بود كه جلوى در كعبه نصب شده بود ؛ پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله به على عليه السّلام نگاه كرد و فرمود :
اى على ، آيا بر شانهام مىنشينى يا بر شانهات بنشينم تا هبل را سرنگون كنيم ؟ على عليه السّلام عرض كرد : بلكه شما بر شانه من بنشينيد . وقتى كه على عليه السّلام نشست و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بر شانهاش رفت ، على عليه السّلام عرض كرد : بلكه من بر شانهء شما مىروم اى رسول خدا .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پايين آمد و خنديد و پشت خود را خم كرد و فرمود : بر شانههاى من بالا برو . على عليه السّلام بر شانهاش سوار شد و سپس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از جاى خود برخاست تا على عليه السّلام از كعبه بالا رفت . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از آنجا كنار رفت . هبل ، بت بزرگ قريش بود كه از مس بود و بر كعبه ميخكوب شده بود . نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله به على عليه السّلام فرمود : او را بكن و على عليه السّلام زور مىزد كه آن را بكند و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله او را تشويق مىنمود .
سپس به او فرمود : به آن ضربه بزن و على عليه السّلام ضربه زد تا آن را شكست . آنگاه به او فرمود ، آن را پرت كن و على آن را به پايين پرت كرد و بت تكهتكه شد . هنگامى كه على عليه السّلام مىخواست پايين بيايد براى رعايت ادب و به خاطر دلسوزى نسبت به پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله از طرف ناودان كعبه خود را پايين انداخت و پس از آن كه از جايش بلند شد ، خنديد . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از علّت خندهء او سؤال كرد . على عليه السّلام فرمود : زيرا كه از اين ارتفاع بلند خودم را پرتاب كردم و هيچ احساس درد نكردم . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گفت : چگونه احساس درد كنى در حالى كه محمد تو را بالا برد و جبرئيل تو را پايين آورد . « 1 »
( 2 ) واقدى مىنويسد : در اين حال ابو سفيان شاهد ماجرا بود و زبير بن عوّام به او گفت : اى ابو سفيان ؛ همانا هبل شكسته شد ! تو در روز احد با غرور مىگفتى كه هبل پيروزى را بر شما ارزانى داشته است ؟ !
ابو سفيان گفت : اينها را واگذار اى پسر عوّام . به نظر من اگر غير از خداى محمد [ ؟ ! ] خداى ديگرى بود ، غير از اين مىشد . « 2 » سپس پيامبر همراه عباس بن عبد المطّلب به سوى چاه زمزم رفت و عباس يا ابو سفيان بن حارث بن عبد المطّلب دلوى از آب را كشيد و او از آن نوشيد . « 3 »
هامش
( 1 ) . عدهاى از مورخان و محدثان اين حادثه را نقل كردهاند كه علامهء امينى چهل منبع را در الغدير ، ج 7 ، ص 10 - 13 معرفى كرده كه آن را روايت كردهاند . و در كتاب من لا يحضره الفقيه ، ج 2 ، ص 238 ، چاپ تهران ، و ص 154 ، چاپ نجف ، شيخ صدوق با سند خود از امام صادق عليه السّلام روايت مىكند : على عليه السّلام از دوش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بالا رفت و هبل را پايين انداخت . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دستور داد كه آن را جلوى در بنى شيبه دفن كنند ، لذا دخول به مسجد الحرام از در بنى شيبه سنت گرديد . البته در سيرهء ابن هشام مطلبى در مورد شكستن هبل نيامده است . و واقدى در ج 2 ، ص 832 هم به جملهء مجملى اكتفا كرده و گفته است : سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بالاى بت هبل ايستاد و دستور داد كه آن را بشكنند . بت را شكستند در حالى كه آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله همراه زبير و ابو سفيان بر سر آن ايستاده بود و اسمى از على عليه السّلام به ميان نياورده است !
( 2 ) . مغازى ، ج 2 ، ص 832 .
( 3 ) . همان .