اى مردم مىدانيد كه ما را پراكنده ساختند و به اسارت گرفتند و بىآنكه جرمى داشته و يا كار ناپسندى انجام داده و يا تغييرى در دين اسلام داده باشيم ما را از خانه و كاشانه آواره ساختند . اى مردم : كدام قلبى است كه از كشتن او شكسته نشود ؟ و كدام دلى است كه در اين مصيبت محزون و غمناك نگردد و كدام چشمى است كه به ياد او اشك نريزد ، و كدام گوشى است كه از اين فاجعه كه به اسلام وارد ساختند ، توان شنيدن آن را داشته باشد ؟ هرگز با پيشينيان ما اين چنين رفتار نكرده بودند . به خدا چنانچه پيامبر ( ص ) به جاى سفارشى كه دربارهء ما كرده بود ، فرمان مىداد كه با ما نبرد كنند ، هرگز از اين بدتر نمىكردند . انا للّه و انا اليه راجعون ، اين مصيبت بزرگ و فاجعهء سهمناك كه بر ما روى آورد تا چه اندازه دردناك و سوزنده و سخت و تلخ و دشوار بود . از خداى مىخواهيم كه در برابر اين شدايد و مصائب اجر و رحمت عطا كند و از دشمنان ما انتقام كشد و داد ما مظلومان را از ستمكاران بازجويد . زيرا كه او عزيز و انتقامگيرنده است .
پس از اين سخنان امام زين العابدين ( ع ) رهسپار مدينه گشت . همين كه نگاهى به اطراف بيفكند ، شهر يكپارچه شيون و آه و ناله گرديده غرق در سوگوارى و عزا شده بود . خانههاى شهر به زبان حال براى گمشدن حاميان و مردان خود به نوحه و زارى پرداخته و با از دست دادن صاحبان خود ، ندبه و زارى سر داده بود . چه نيكو سروده شاعر آنجا كه مىگويد :
مررت على ابيات آل محمد * فلم ادها امثالهم يوم حلت
فلا يبعد اللّه الديار و اهلها * و ان اصبحت منهم برغم تخلت
دربارهء يزيد و رفتارش با ابن زياد
در كتاب جواهر المطالب اثر ابو البركات شمس الدين محمد باغندى كه نسخهء خطى آن در كتابخانهء رضوى موجود است ، از بيان ابن فوطى در تاريخ خود چنين آمده است : يزيد ميمونى داشت كه اغلب پيش روى خود مىنهاد . نامش را ابو قيس نهاده بود ، و آنچه از ظرف شراب خود اضافه مىآورد به وى مىداد ؛ و بر اين عقيده بود كه وى يكى از پيرمردان بنى اسرائيل بوده كه در اثر گناه به اين شكل درآمده است . خر مادّهاى داشت كه جهت مسابقات اسبدوانى تربيت كرده بود . اين ميمون را بر آن مىنشانيد و به مسابقات مىبرد . يك روز كه گوى سبقت را از ديگر اسبها ربود ، يزيد شاد و خندان شد و شعرى سرود .
در يكى از روزها كه به مسابقه رفته بود ناگهان باد شديدى وزيد و ميمون بر زمين افتاد و مرد . پس يزيد به شدّت در غم و اندوه فرو رفت و امر كرد كه وى را كفن و دفن كنند و جالب اينكه مردم شام را بگفت كه بر اين ميمون عزادارى كنند .
سبط ابن جوزى در كتاب تذكرة الخواص آورده است كه : يزيد عبيد اللّه بن زياد را نزد خود برد و اموال بسيار و هداياى فراوان داد و از نزديكان مجلس خويش كرد . و پيش خود مقام و منزلت داد ؛ و او را به حرمسراى خود راه داد و همدم خويش كرد . شبى كه به عيش و نوش پرداخته و سرگرم ميگسارى بود ، آوازه خوان را پيش خواند و گفت بخوان . وى كه به خواندن پرداخت ، يزيد بالبداهه شعرى سرود و گفت :
اسقنى شربة تروى فؤادي * ثم مل فاسق مثلها ابن زياد
صاحب السر و الامانة عندي * و لتسديد مغنمى و جهادى