سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 199
اسيران در شام سپس يزيد دستور داد تا اهل بيت را در خانهاى جداگانه كه متصل به خانهء خودش بود جاى دهند . آنها در تمام مدتى كه در شام اقامت داشتند همچنان براى حسين ( ع ) نوحه و زارى و سوگوارى مىكردند ، چنان كه باغندى و ديگران نوشتهاند : سر مقدس حسين ( ع ) را مدت سه روز در دمشق آويخته بودند . ابن لهيعه از أبو الأسود محمد بن عبد الرحمن روايت كرده كه گفت : با يك نفر يهودى به نام رأس الجالوت كه از بزرگان يهود بود ديدار كردم . پس رو كرد به من و گفت : به خدا سوگند كه ميان من و داود پيامبر هفتاد واسطه پيدا شده و با وجود اين ، همهء قوم به من احترام مىگذارند و مرا تعظيم و تكريم مىكنند . اما شما فرزند پيامبرتان كه تنها با او يك پدر فاصله دارد كشتهايد . امام زين العابدين ( ع ) مىگويد : هنگامى كه سر حسين ( ع ) را نزد يزيد آوردند . وى مجالس عيش و نوش تشكيل مىداد و سر را پيش روى خود مىنهاد و شراب مىنوشيد . آوردهاند كه روزى زين العابدين ( ع ) از خانه بيرون آمده بود و در بازار دمشق راه مىرفت . در اين اثنا منهال بن عمرو پيش آمده پرسيد : اى فرزند پيمبر خدا روز را چگونه گذراندى ؟ حضرت در پاسخ او گفت : من روز خود را همانند بنى اسرائيل در ميان قوم فرعون به سر بردم . فرعونيان پسران آنها را مىكشتند و زنهاى آنها را زنده مىگذاشتند . اى منهال قوم عرب بر عجم افتخار مىكند كه محمد ( ص ) از عرب است و در ميان عرب طايفهء قريش افتخار دارد كه محمد ( ص ) از ميان آنها برخاسته و ما اهل بيت او هستيم ، در حالى كه حق ما را غصب كردند و ما را كشتند و پراكنده ساختند . پس اى منهال با اين وضع كه براى ما پيش آوردند بايستى بگويم : انّا للّه و انّا اليه راجعون . الخ . و چه نيكو سروده مهيار كه در شعر خود مىگويد : يعظمون له اعواد منبره * و تحت ارجلهم اولاده وضعوا بأي حكم بنوه يتبعونكم * و فخركم انكم صحب له تبع گويند : روزى يزيد امر كرد منبرى را تهيه كردند و خطيبى را بر فراز منبر فرستاد و به وى دستور داد كه به حسين ( ع ) و پدرش دشنام و ناسزا گويد . پس خطيب بر فراز منبر رفت و حمد خدا كرد و ثناى او گفت : آنگاه دربارهء امير المؤمنين و حسين شهيد ( ع ) ناسزا و دشنام داد و بدگويى بسيار كرد و در مدح معاويه و يزيد بسيار سخن گفت و از آنان به نيكى ياد كرد . در اين اثنا على بن الحسين ( ع ) فرياد زد : اى خطيب ، واى بر تو ، جهت خوشنودى خلق ، خشم خدا را برافروختى . اينك جاى خود را در آتش دوزخ آماده بين . روزى يزيد از يك سو على بن حسين و از سوى ديگر عمرو بن حسن بن على را بخواند . عمرو پسرى كم سال بود و از سنش يازده سال مىگذشت . پس به عمرو بن حسن گفت : با اين جوان مىجنگى ؟ منظورش خالد پسرش بود . عمرو گفت : كاردى به من و كاردى به او بده تا با وى بجنگم . يزيد با تعجب گفت : اين روشى است كه من از اخزم ديدهام . از مار جز مار زاييده نشود ! « 1 » ( 1 ) مثالى است كه در ميان عرب مشهور است ، به اين معنى كه هر كس در خلق و خوى به پدرش مىماند . گويند : آن روز كه يزيد على بن حسين را خواست كه نزد وى بيايد وعده كرد كه سه حاجت براى او