تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
عبد اللّه بن سليم و مفدى بن مشمعل كه هر دو از طايفهء بنى اسد بودند مىگويند : چون ما مراسم حج را به جاى آورديم در اين انديشه بوديم كه هر چه زودتر خود را به كاروان حسين ( ع ) برسانيم و بنگريم كه سرانجام كارش به كجا خواهد كشيد . از اين رو با شترهاى خود با سرعت به راه ادامه داديم تا در منزل زرود به آن حضرت رسيديم . در آنجا مردى را از اهالى كوفه مشاهده كرديم . وى همين كه چشمش به حسين ( ع ) افتاد مسير خود را تغيير داد . امام ( ع ) ايستاد و گويى مىخواست وى را ببيند . چون مشاهده كرد كه او راه خود را كج كرده رهايش ساخت و به راه افتاد . ما نيز به دنبال آن حضرت حركت كرديم . پس يكى از افراد ما گفت ، نزد اين مرد برويم تا از اوضاع كوفه جويا شويم ، زيرا كه او از اخبار كوفه به خوبى آگاه است . از اين رو نزد وى رفتيم و پرسيديم : از كدام قبيله هستى ؟ او گفت : از قبيلهء بنى اسد . گفتيم ما نيز از بنى اسد هستيم . از وى پرسيديم كه در كوفه چه خبر بود ؟ وى پاسخ داد ، من كوفه را ترك نكرده بودم كه مشاهده كردم . مسلم بن عقيل و هانى بن عروه كشته شدند ، و آن دو را در بازار بر زمين مىكشيدند . پس از آن ما برگشتيم تا به حسين ( ع ) رسيديم و با او به راه افتاديم تا شامگاهى به منزل ، ثعلبيه ، فرود آمديم . ما نيز به خدمت آن حضرت رسيده ، گفتيم : رحمت خداوند بر شما باد . نزد ما خبرى است چنانچه بخواهى آشكارا و يا پنهانى آن را براى تو بازگو كنيم . حضرت نگاهى به ما و به اصحاب خود كرد ، سپس فرمود : من چيزى از ايشان پنهان نكرده‌ام . به وى گفتيم ، آيا در روز گذشته به هنگام غروب آفتاب آن مرد سوار را ملاحظه كرديد ؟ فرمود ، آرى ، و ادامه داده گفت : و من مىخواستم اوضاع و احوال را از او جويا شوم . گفتيم ، به خدا سوگند ما به خاطر شما اخبارى را كسب كرديم و براى شما خواهيم گفت . او مردى بود از قبيلهء ما ، خردمند ، راستگو و دانا ، او به ما خبر داد و گفت : هنوز از كوفه خارج نشده كه خود ديده است كه مسلم و هانى كشته شده‌اند ، و پاى آن دو را گرفته بودند و بدن‌هاشان را در بازار مىكشيدند . حسين ( ع ) فرمود « انا للّه و انا اليه راجعون » رحمت خدا بر ايشان باد ، و اين سخن را چند بار بر زبان جارى ساخت . پس ما به او عرض كرديم ، ما تو را به خدا و به جان خود و خاندانت سوگند مىدهيم كه از همين مكان بازگردى زيرا چنان كه مىبينيم در كوفه كسى به يارى شما نخواهد آمد و پيروانى نخواهيد داشت ؛ بلكه از آن بيم داريم ، كه بر زيان شما قيام كنند . آن حضرت نگاهى به پسران عقيل كرد و پرسيد : شما چه مىانديشيد ؟ مسلم كشته شده است ؟ آنان گفتند ، به خدا ما بازنگرديم تا انتقام خون او را بگيريم يا همانطور كه او به شهادت رسيد ما نيز شربت شهادت نوشيم . حسين ( ع ) رو كرد به ما و فرمود : پس از اينها هرگز خيرى در زندگى نيست . ما از اين سخن دانستيم كه امام از تصميم خود هرگز باز نخواهد گشت ، و به سفر خود ادامه خواهد داد . پس ، به او عرض كرديم ، خداوند آنچه خير است براى تو پيش آورد . فرمود ، خداوند شما را رحمت كند . امام ( ع ) در اينجا به ياد مسلم بن عقيل گريست و به شدّت اشك از ديدگانش سرازير گشت . و در آنجا بماند . همين كه سحرگاهان فرا رسيد ، به جوانان و غلامان خود فرمود ؛ آب بسيار برداريد . آنان آب بسيارى كشيدند و همراه برداشتند . سپس از آنجا كوچ كردند ، تا به منزلگاه زباله رسيدند . در آنجا به اطلاع آن حضرت رسيد كه عبد اللّه بن بقطر كه برادر رضاعى امام بود به شهادت رسيده است . طبرى در كتاب خود آورده است : كه حسين بن على ، عبد اللّه بن بقطر را نزد مسلم بن عقيل فرستاده بود و اين در موقعى بود كه هنوز شهادت مسلم به اطلاع امام ( ع ) نرسيده بود . لشكريان حصين وى را دستگير كردند و او را نزد ابن زياد روانه ساختند . بعضى گويند حسين ( ع ) او را با مسلم فرستاده بود . همين كه مسلم بىوفايى
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 132 | السيد محسن الأمين / حسين وجدانى