مرد پيرى از بنى عكرمه كه عموى لوذان بود با امام ديدار كرد . وى از آن حضرت پرسيد به كجا مىروى ؟
فرمود ، كوفه مىروم . مرد پير گفت ، تو را سوگند به خدا مىدهم كه بازگردى . به خدا سوگند رفتن به كوفه به اين معنى است كه به سوى سرنيزه و شمشيرهاى برّنده گام برداشتهاى و اين مردمى كه تو را دعوت كردهاند ، چنانچه آماده بودند كه با دشمن تو مبارزه و جنگ كنند . آنگاه بر ايشان وارد مىشدى نيكو بود .
اما با اين وضع كه شما بيان مىكنى من هرگز رفتن شما را صلاح نمىبينم . حضرت فرمود : اى بندهء خدا ، چيزى بر من پوشيده نيست ، اما آنچه را كه ارادهء خداوندى است ، انجام خواهد شد ، و به سخن خود ادامه داده گفت : به خداى تعالى سوگند دست از من برندارند تا خون من بريزند ، و چون چنين كردند ، خداوند كسى را بر آنان مسلّط سازد كه آنان را زبون و خوار گرداند تا بدانجا كه در ميان ملتها از همه خوارتر شوند .
كاروان حسين بن على به راه خود ادامه داد . تا به منزل شراف رسيد . شبى را هم در منزل شراف بسر بردند . چون سحرگاه شد ، همچنان به جوانان دستور داد هر چه مىتوانند آب همراه خود بردارند .
بيش از آنچه كه مورد احتياج كاروان است ! !
حرّ با امام روبرو مىشود
كاروان امام از منزل شراف نيز روان شد . اوّل روز را همچنان راه پيمودند تا ظهر شد . يكى از ياران امام گفت : اللّه اكبر حسين ( ع ) گفت : « اللّه اكبر ، براى چه تكبير گفتى ؟ » گفت : نخلستان ديدم .
گروهى ديگر از ياران امام گفتند : به خدا ، هرگز در اينجا حتى يك نخل هم نديدهايم .
حسين ( ع ) گفت : پس به نظر شما چه ديده ، ؟
گفتيم : به خدا سوگند ، گردن اسبان و سرنيزهها را ديده .
امام ( ع ) گفت : به خدا به نظر من نيز همين است و ادامه داده ، گفت : پناهگاهى هست كه سوى آن برويم و پشت سر خويش نهيم و با قوم از يك طرف به مقابله پردازيم . ؟
گفتيم : آرى ، كوه ذو حسم نزديك شماست كه از سمت چپ مىتوانيد به طرف آن بپيچيد . اگر زودتر از قوم آنجا برسيد چنان است كه مىخواهيد .
گويند : پس حسين ( ع ) از سمت چپ راه به طرف آنجا حركت كرد .
گويند : ما نيز با وى به راه افتاديم و خيلى زود گردن اسبان نمودار شد ، كه آن را به خوبى مشاهده كرديم و از راه پيچيديم همين كه آنها ديدند كه ما از راه برگشتيم ، به طرف ما پيچيدند . گويى نيزههاشان شاخ زنبورها و پرچمهاى آنان بال پرندگان بود .
و بدين ترتيب سوى ذو حسم با شتاب به راه افتاديم و زودتر از آنها به آنجا رسيديم . حسين ( ع ) فرود آمد و فرمان داد تا خيمههاى او را زدند . سپس قوم سر رسيدند ، كه يك هزار سوار همراه حرّ بن يزيد تميمى بودند .
او و لشكريانش در گرماى نيمروز در برابر حسين ( ع ) ايستادند . امام و يارانش عمّامه بر سر داشتند و شمشيرها را به گردن آويزان كرده بودند . حضرت به جوانان خود فرمود : آب به اين جماعت دهيد و