و به نام او خطبه مىخواند تا اينكه از دنيا رفت . پس از وى پسرش هم بر همين منوال زيست تا اينكه او نيز از دنيا رفت و پس از او پسرش منصور و سپس پسرش ياديس نيز همينگونه به روش عبيديان زندگى كردند تا مردند .
آنگاه به معزّ [ بن باديس ] ياد شده رسيد . وى از اطاعت عبيديان سرباز زد و مذهب و شيوهء آنان را رد كرد و آنان را از خلافت و پادشاهى خلع نمود .
دشمنى با آنها و ايجاد اختلاف ميان آنها و وزيران و نويسندگانشان را آغاز كرد . به جرجرائى نامهاى نوشت و هدايا و تحفههايى براى وى فرستاد . آنگاه در پايان نامهاش خطاب به جرجرائى يك بيت شعر سادهاى نگاشت :
به خاطر تو با قومى مصاحبت كردم كه بهرهاى از نيكى نبرده بودند
اگر تو نبودى نمىدانستم كه آنها هم خلق شدهاند و آدم هستند
در جواب او جرجرائى گفت : « جاى تعجّب است كه از پسركى بربرى و مغربى كه مىخواهد پير مرد سالخوردهء عرب عراقى را بفريبد ! » .
سپس ( جرجرائى ) به اعراب اجازه داد كه از نيل عبور كنند . شاهان مصر پيش از اين اجازهء چنين كارى را نمىدادند و آنها ( اعراب ) را هرگز آزاد نمىگذاشتند . اعراب در برقه و بعد در افريقيه پراكنده شدند و آنجا را غارت كردند و بر معزّ يورش بردند و با او جنگيدند تا اينكه بر او غالب گشتند و او را در قيروان مدتى چند محاصره كردند . معزّ با برخى مصالحه و با برخى ديگر سازش كرد . آنگاه او را با اهل و عيالش از قيروان بيرون كردند و به مهديه فرستادند و خودشان قيروان را غارت كردند . مردم قيروان در شهرها پراكنده شدند . نوشتهاند كه ، هنوز دو سالى از پراكنده شدن آنها ( مردم قيروان ) نگذشته بود كه در هر شهرى از قلمرو اسلامى طايفه و گروهى از ايشان سكنا گزيد . بيشتر آنها به عدوة « 1 » الاندلس « شهر فاس » رفتند و عدهء زيادى از آنها نيز در شهر فاس استقرار يافتند . آنها در فاس مسجد جامع معزّ را بنا كردند و
هامش
( 1 ) .'Udwa .