همگى از طايفهء بنى مالك بودند و حكم بن عمرو و شرحبيل بن غيلان كه هر دو از بنى معتب ، از أحلاف بودند ، اعلام آمادگى كردند . اين پنج نفر همراه عبدياليل كه امير ايشان بود ، خارج شدند . « 1 »
گلهاى از شتران اصحاب رسول الله صلى الله عليه و آله را هر يك از اصحاب به نوبت چوپانى مىكردند . در روزى كه هيأت ثقيف به مدينه رسيد ، مغيرة بن شعبه چوپان اين شتران بود كه آنها را در دشت حُرضى كه از دشتهاى قناه در اطراف مدينه بود ، مىچراند .
وقتى هيأت ثقيفى به دشت حُرضى از دشتهاى قناة رسيدند ، شترهايى را ديدند كه مشغول چرا هستند . پيش خود گفتند : بهتر است دربارهء محمد از چوپان اين شتران سؤالاتى بكنيم . پس عثمان بن ابى العاص از بنى يسار را فرستادند . او و مغيره وقتى با هم روبرو شدند ، همديگر را شناختند . مغيرة پيش آنها آمد و شترها را به آنان سپرد و خودش به مدينه رفت تا به رسول خدا صلى الله عليه و آله بشارت بدهد . و اين بعد از غزوهء تبوك و در ماه رمضان بود .
هنگامى كه به مسجد رسيد ، ابوبكر را ديد و او را از جريان با خبر كرد .
ابوبكر گفت : تو را به خدا قسم مىدهم كه اجازه بده تا من اين خبر را به اطلاع رسول خدا صلى الله عليه و آله برسانم ! مغيره جلوى در مسجد ايستاد و ابوبكر وارد مسجد شد و رسول الله صلى الله عليه و آله را در جريان آمدن هيأت ثقيف گذاشت و خارج شد .
سپس مغيره با خوشحالى بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وارد شد و عرض كرد : اى رسول خدا ، قوم من آمدهاند و مىخواهند اسلام را بپذيرند و مىخواهند كه نامهاى در مورد قوم و سرزمين و اموالشان بنويسند .
رسولالله صلى الله عليه و آله فرمود : هر شرط و نامهاى را كه براى ديگران نوشتهام ، اگر آنها هم درخواست كنند ، مىپذيرم . برو و به ايشان بشارت بده كه آنها را مىپذيرم . مغيره به سرعت بازگشت و آنها را هنگام ظهر به سوى مدينه آورد . او به ايشان ياد داد كه چگونه به رسولالله صلى الله عليه و آله سلام كنند .
هنگامى كه ايشان بر رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسجد وارد شدند ، به سفارش مغيره عمل نكردند و بلكه بر طبق عادت جاهليت گفتند : أنعم صباحاً ! مردم گفتند : اى پيامبر خدا ، اينها در حالى كه مشرك هستند وارد مسجد شدهاند ؟ !
هامش
( 1 ) . سيرهء ابن اسحاق ، ج 4 ، ص 183 .