تبوك بوديم كه ثعلبة بن حاطب و عبداللَّه بن نبتل را ديدم كه تازه از نصب ناودان مسجدِ ضرار فارغ شده بودند . آنها وقتى مرا ديدند ، گفتند : اى عاصم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله به ما قول داده است كه وقتى از تبوك برگشت ، در آن نماز بخواند . و من مىدانستم كه اين مسجد را ابوحبيبة بن أزعر بنيان گذارى كرده است و در اين حال خذام بن خالد و وديعة بن ثابت كه از منافقان معروف بودند ، از خانهاى خارج شدند . « 1 »
آنها بر امامت مجمّع بن جارية بن عامر ، معروف به حمارُ الدّار در اين مسجد به توافق رسيده بودند كه در آن ايام امام ايشان بود . « 2 »
جانشينى على عليه السلام در مدينه
مرحوم قمى مىنويسد : پس از آنكه لشكر رسول خدا صلى الله عليه و آله آماده شد . آن حضرت صلى الله عليه و آله اميرالمومنين را جانشين خود در مدينه قرار داد و از ثنية الوداع حركت كرد . منافقان نسبت به على عليه السلام حسادت ورزيدند و گفتند : چون پيامبر صلى الله عليه و آله از على عليه السلام ناراحت بوده ، او را همراه خود نبرده است ! اين شايعه به گوش على عليه السلام رسيد . او سلاحش را برداشت و حركت كرد و در جُرف « 3 » به رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد . آن حضرت صلى الله عليه و آله وقتى او را ديد ، پرسيد : اى على ، مگر تو را در مدينه جانشين خودم قرار نداده بودم ؟ ! عرض كرد : چرا ، ولى منافقين گمان مىكنند كه چون از من ناراحت هستى ، مرا در مدينه باقى گذاشتهاى !
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : « اى على ، منافقين دروغ مىگويند ، آيا به اين راضى نيستى كه برادر من هستى و من برادر تو هستم ، همانند منزلت هارون نسبت به موسى ؟ الّا اينكه بعد از من پيامبرى نمىآيد و تو جانشين من در امتم هستى و تو وزير من و برادر من در دنيا و آخرت هستى » . پس على عليه السلام به مدينه بازگشت . « 4 »
هامش
( 1 ) . همان ، ج 2 ، ص 1048 .
( 2 ) . سيرهء ابن اسحاق ، ج 2 ، ص 169 و مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 1046 - 1047 .
( 3 ) . جرف ، در سه ميلى ( 5 كيلومترى ) مدينه قرار دارد .
( 4 ) . تفسير قمى ، ج 1 ، ص 292 - 293 و ابن اسحاق آن را در سيره ، ج 4 ، ص 163 ، با سند خود از ابراهيم بن أسد بن أبى وقاص ، از پدرش سعد روايت كرده ، اما واقدى آن را نقل نكرده است !