آنها مىديدند كه پرندگان در نزديكى زمزم بر زمين مىنشينند . وقتى به آنجا رسيدند ؛ يك زن و كودكش را ديدند كه در سايهء درختچهاى پناه گرفتهاند و چشمهاى براى آنها ظاهر شده است . آنها در كنار زمزم اطراق كردند .
هنگامى كه ابراهيم به ديدار هاجر و اسماعيل آمد ، مردم فراوانى را در كنار آنها يافت . به همين علّت بسيار خوشحال شد . افراد قبيلهء جُرْهُمْ هر كدام يك يا دو گوسفند را به هاجر و اسماعيل هديه كردند تا به وسيلهء آنها زندگى خويش را تأمين كنند .
هنگامى كه اسماعيل به حدّ مردانگى رسيد ؛ خداوند به ابراهيم دستور داد كه كعبه را بنا كند . ابراهيم سؤال كرد : پروردگارا ! كعبه را در كجا بنا كنم ؟ خداوند فرمود : در سرزمينى كه در آن قبهاى از نور بر آدم عليه السلام نازل شد و حرم را برايش روشن كرد . اين گنبدى كه بر آدم نازل شد تا زمان طوفان نوح باقى بود و هنگامى كه دنيا در طوفان نوح غرق شد ، آن گنبد برداشته شد و همه جاى دنيا غرق شد ، مگر مكان كعبه .
خداوند جبرئيل را فرستاد و او مكان كعبه را براى حضرت ابراهيم مشخص كرد و حضرت اسماعيل سنگهاى آن را از كوه ذى طوى به آن مكان مقدس حمل كرد . پس ابراهيم كعبه را بنا كرد و ديوارهايش را به اندازهء نُه ذراع بالا آورد . قبهاى كه خداوند بر آدم نازل كرده بود ، از برف سفيدتر بود و حضرت ابراهيم آن را از زير زمين خارج كرد و در موضعى كه قبلا كار گذاشته شده بود ؛ نصب كرد .
او براى كعبه دو در قرار داد : درى به سوى خاور و درى به سوى باختر كه باب المستجار ناميده مىشود . سپس با مقدارى از شاخههاى درختان سقف آن را پوشانيد و هاجر پردهاى را كه با خويش داشت و به هنگام تابش شديد آفتاب به زير آن پناه مىبردند ؛ به عنوان پرده بر در كعبه آويزان نمود .
هنگامى كه از بنا كردن كعبه فارغ شد ، جبرئيل عليه السلام در روز ترويه كه هشتم ذىالحجه بود ، بر آنها نازل شد و گفت : اى ابراهيم ، مقدارى از آب را با خويش بردار ؛ زيرا در منى و عرفات آبى وجود ندارد و براى همين اين روز ، « يومالترويه » ناميده شد .
سپس حضرت ابراهيم به منى رفت و شب را در آنجا گذرانيد و همان گونه كه با آدم عليه السلام رفتار شد ؛ با وى نيز رفتار شد . « 1 »
هامش
( 1 ) . تفسير قمى ، ج 1 ، ص 60 - 62 .