ابراهيم گفت : خدايا آنها را به كجا ببرم ؟ خداوند فرمود : او را به حرم و محل امنِ من و اولين مكانى كه خلق كردهام ببر .
پس از آنكه ابراهيم آنها را در مكه مستقر كرد و وسايلى برايشان فراهم كرد ، تصميم به بازگشت گرفت . در همين حال هاجر به او گفت : اى ابراهيم ، چرا ما را در جايى رها مىكنى كه هيچ مونسى و آب و زراعتى ندارد ؟
ابراهيم گفت : خدايى كه به من دستور داده است تا شما را به اين مكان بياورم ، شاهد و ناظر بر شماست . سپس از آنها جدا شد و رفت تا اينكه به كُداى ( كوهى است در منطقهء ذى طوى ) رسيد . در آنجا رو به آنها كرد و گفت :
« رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ » « 1 » ؛
پروردگارا ! من بعضى از فرزندانم را در بيابان بىآب و علفى كه در كنار خانهء گرامى توست سكنا دادم تا نماز را بر پا دارند ، تو دلهاى مردم را مايل به آنها بگردان و از ميوهها روزيشان كن ؛ شايد شكرت را به جا آورند .
آنگاه از آن منطقه دور شد و هاجر تنها باقى ماند . مقدارى از روز كه گذشت ، اسماعيل تشنه شد .
هاجر به محل مَسعى در آن بيابان رفت و فرياد زد : آيا در اين بيابان كسى هست ؟ پس آن قدر از آنجا دور شد كه اسماعيل از نظرش غايب شد . آنگاه به بالاى كوه صفا رسيد و در آنجا سرابى در بيابان به نظرش رسيد و گمان كرد كه آب است و به سوى آن دويد ؛ ولى هنگامى كه به مروه رسيد ؛ سراب از نظرش غايب شد . سپس سرابى در صفا به نظرش رسيد ؛ ولى هنگامى كه به سوى صفا رفت ؛ آب از نظرش غايب شد و اين سعى بين صفا و مروه را هفت مرتبه تكرار كرد و هنگامى كه براى هفتمين بار به سوى مروه مىدويد ؛ مشاهده كرد كه زير پاى اسماعيل آب ظاهر شده است . به سوى او آمد و با ماسه در اطراف آب مرزى ايجاد كرد و آب را جمعآورى كرد . اين آب ، زمزم ناميده شد .
در اين هنگام قبيلهء جُرهم در ذىالحجاز و عرفات اطراق كرده بودند . هنگامى كه آب زمزم ظاهر شد ، حيوانات و پرندگان به سوى آن مىرفتند . افراد قبيلهء جُرْهُمْ اين را ديدند و به طلب آب رفتند .
هامش
( 1 ) . ابراهيم ( 14 ) ، 37 .