در اين هنگام پيرمردى به سويش آمد و گفت : اى ابراهيم ، مىخواهى با اين جوان چه كنى ؟ گفت :
مىخواهم او را سر ببرم ! پيرمرد گفت : سبحانالله ! جوانى را سر مىبُرى كه خدا را به اندازهء چشم بر هم زدنى معصيت نكرده است ؟ !
ابراهيم به او گفت : واى بر تو ، همان كس كه مرا به اين مقام رسانده ، به من دستور داده است كه اين كار را انجام دهم .
پيرمرد گفت : نه به خدا . كسى جز شيطان تو را به اين كار امر نكرده است !
ابراهيم گفت : به خدا قسم كه با تو سخن نخواهم گفت و تصميم به ذبح اسماعيل گرفت .
پيرمرد گفت : اى ابراهيم تو امام و پيشوايى هستى كه از تو پيروى مىشود . اگر تو اسماعيل را ذبج كنى ، مردم هم فرزندانشان را سر مىبرند ! پس با او سخن نگفت و پيش جوانش رفت و با او به مشورت پرداخت . اسماعيل چنانكه خداوند مىفرمايد ؛ گفت : به آنچه خداوند به تو فرموده است عمل كن .
هنگامى كه هر دو تسليم فرمان خدا شدند ؛ جوان گفت : اى پدر ، صورتم را بپوشان و دست و پايم را محكم ببند .
ابراهيم گفت : اى پسرم ! بستن با سر بريدن ؟ ! به خدا قسم كه اين هر دو را با هم انجام نخواهم داد . او را بر زمين خوابانيد و چاقو را به دست گرفت و بر گلويش نهاد و آنگاه سرش را به سوى آسمان برد و چاقو را بر گردنش كشيد . چاقو نمىبريد ! در همين هنگام قوچى از پشت كوهى كه در سمت راست مسجد منى قرار داشت ظاهر شد و از سوى مسجد خَيف ندا برخاست :
« يا إِبْراهِيمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ « 1 » » ؛
اى ابراهيم ! خوابت را به واقعيت رساندى ، ما بدينگونه نيكوكاران را پاداش مىدهيم به راستى اين آزمايشى آشكارا بود .
ابليس ( در ظاهر پيرمردى ) نزد مادر آن جوان رفت و گفت : پيرمردى را ديدم كه به همراهش جوانى بود و او را بر زمين خوابانده و چاقويى به دست گرفته بود تا او را سر ببُرد !
مادر جوان گفت : دروغ مىگويى ؛ ابراهيم مهربانترين مردم است و چگونه ممكن است كه پسرش را سر ببرد .
هامش
( 1 ) . همان ، 104 - 106 .