نزديك كرد . من او را هى كردم كه فاصله بگيرد ؛ امّا فرمان نبرد و خود را به شتر رسول خدا صلى الله عليه و آله چسبانيد . در نتيجه پاى آن حضرت صلى الله عليه و آله آسيب ديد . او پايش را كه مثل برف سفيد بود از ركاب در آورد و فرمود : آخ ! دردم آوردى و با عصايى كه داشت به پايم زد . سپس ساكت شد و ديگر با من حرف نزد .
ابورُهْم غِفارى مىگويد : هنگامى كه در جِعرانه شب را صبح كرديم ، خارج شدم تا راحلهها را مرتب كنم . مىترسيدم كه به خاطر كارى كه مرتكب شده بودم ، قرآن نازل شود . پس از آن كه مركبها را آماده كردم ، به من گفتند : رسول خدا صلى الله عليه و آله تو را مىخواهد ! پيش آن حضرت صلى الله عليه و آله رفتم در حالى كه انتظار هر توبيخى را داشتم ؛ اما وقتى نزد او رفتم ، فرمود : تو ديروز پايم را به درد آوردى و من با شلاقم تو را زدم . اين گوسفندان را در مقابل آن ضربه از من بگير !
و ابن ابى حَدْرد اسْلَمى مىگويد : هنگامى كه در جِعرانه فرود آمديم من مىترسيدم كه عذابى بر من نازل شود . براى همين به رفقايم گفتم : من از شتران شما نگهدارى مىكنم با اينكه آن روز نوبت من نبود كه از شتران نگهبانى و آنها را چوپانى كنم . پس از آنكه مركبها را آمادهء حركت كردم ، به من گفتند : رسول خدا صلى الله عليه و آله تو را فرا خوانده است . سپس يك مرد قريشى به دنبالم آمد . من با ترس رفتم تا نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيدم . او با ديدن من لبخندى زد و فرمود : ديروز تو را با عصايم به درد آوردم ! اين گوسفندان را به جاى آن بگير . آنها را كه هشتاد رأس بودند ، تحويل گرفتم .
و ابوزُرعه مىگويد : هنگامى كه آن حضرت صلى الله عليه و آله در جِعرانه فرود آمد ، مشاهده كرد كه تعدادى از گوسفندان به غنيمت گرفته شده در گوشهاى نگهدارى مىشوند . از مسئول نگهدارى غنائم سؤالاتى كرد . او در مورد گوسفندان اطلاعاتى را به وى داد . آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله با صداى بلند فرمود :
ابوزُرعه كجاست ؟ گفتم : من اينجا هستم . فرمود : اين گوسفندان را در مقابل ضربهء شلاقى كه ديروز به تو اصابت كرد ، بر دار . آنها را شمردم كه صد و بيست رأس بود .
بيان احكام
پيامبر صلى الله عليه و آله ، بعد از قَرنْ المنازل به نخْله رسيد . در آن جا مرد مسلمانى از قبيلهء اسْلَم در كنار گلهء گوسفندانش بود او در كنار ناقهء رسول خدا صلى الله عليه و آله حركت مىكرد و سؤال مىكرد . او پرسيد : اى رسول