حال ناگهان ابوالعاص بن ربيع پيش آمد و گفت : اى فرمانده ، من او را از شما كفايت مىكنم ! على عليه السلام فرمود : نه . سپس خودش پيش رفت و رجزى خواند و ضربهاى بر شهاب وارد كرد و او را كشت .
آن شب اين سپاه پيش رفت تا بتها را شكست و بعد به سوى طائف بازگشت . به هنگام بازگشت ، اميرالمؤمنين با نافع بن خيلان بن معتِّب برخورد كرد كه همراه عدهاى اسب سوار از قلعه بيرون آمده بود و در درهء وجّ گشت مىزد . اميرالمؤمنين عليه السلام با يك حمله نافع را كشت و بقيه ترسيدند و فرار كردند . على عليه السلام نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بازگشت در حالى كه هنوز محاصرهء طائف ادامه داشت . هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله او را ديد ، به خاطر پيروزىهايش تكبير گفت . سپس دست او را گرفت و به گوشهء خلوتى برد و به نجوا كردن با وى پرداخت . نجواى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با على عليه السلام طولانى شد ، براى همين عمر بن خطاب با لحن عِتاب آلودى گفت : آيا با او خلوت مىكنى و بدون ما به نجوى با وى مىپردازى ؟ ! رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : اى عُمر ، من به نجوى با وى نپرداختم ؛ بلكه خدا با وى به نجوى پرداخت ! « 1 »
ترك محاصره
ابن اسحاق روايت كرده است : همسر عثمان بن مظعون خُويله دختر حكيم سُلميَه نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله رفت و عرض كرد : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، اگر خداوند طائف را براى تو فتح كرد ، جواهرات بادية دختر غيلان يا فارعة دختر عقيل را به من بدهيد ! رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : اگر به من در مورد ثقيف اجازهاى داده نشده باشد ، چه مىگويى ؟ خُويله بيرون آمد و سخن رسول خدا را براى عمر بن خطاب بازگو كرد . عمر بر رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد شد و عرض كرد : اى رسول خدا ، خُويله چه مىگويد ؟ آيا شما اين را فرمودهايد ؟ فرمود : بله ، من آن را گفتهام . عمر گفت : در اين صورت آيا فتح قلعه ، وعده داده نشده است ؟ فرمود : نه . گفت : آيا اجازه مىدهيد كه اعلام كنم تا مسلمانان آمادهء حركت شوند . فرمود : بله .
سپس عمر اعلام كرد كه مسلمانان آمادهء ترك محاصرهء ثقيف بشوند . « 2 »
واقدى مىنويسد : مسلمانان به همديگر مىگفتند : آيا باز گرديم در حالى كه طائف را فتح
هامش
( 1 ) . ارشاد ، ج 1 ، ص 152 - 153 .
( 2 ) . سيرهء ابن اسحاق ، ج 4 ، ص 127 .