در آن منطقه قبر بزرگى بود كه مال سعيد بن عاص اموى بود . پسرانش أبان و عمرو مسلمان شده و در لشكر رسول خدا صلى الله عليه و آله بودند . هنگامى كه نگاه ابوبكر به قبر افتاد ، گفت : خدا صاحب اين گور را لعنت كند كه بسيار با خدا و رسولش دشمنى مىكرد ! وقتى پسران عاص اين را شنيدند ، گفتند : خدا ابى قحافه را لعنت كند كه نه توان دفاع داشت و نه توان مهماندارى ! رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : ناسزا گفتن به مردگان ، بازماندگان آنها را مىآزارد . هر گاه خواستيد مشركان را لعنت كنيد ، به صورت عام آن را بگوييد . « 1 »
شروع محاصرهء طائف
واقدى مىنويسد : رسول خدا صلى الله عليه و آله به حركت خويش ادامه داد تا به قلعه طائف نزديك شد . پس از آن كه از مركب پياده شد ، حُباب بن مُنذر به خدمت رسيد و عرض كرد : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، ما زياد به قلعه نزديك شدهايم ، اگر اين فرمان از سوى خداست كه ما فرمانبرداريم و اگر براساس رأى و نظر شما است ، فاصله گرفتن از قلعهء بهتر است . رسول خدا صلى الله عليه و آله سكوت كرد و چيزى نگفت .
سپس از عَمْرو بن اميّه ضَمرى روايت كرده است : هنگامى كه كنار قلعه فرود آمديم ، از بالاى قلعه تيرباران شديم و تعدادى از مسلمانان مجروح شدند . پس از آن رسول خدا صلى الله عليه و آله حُباب بن مُنذر را فرا خواند و فرمود : جايگاه بلندى را در نظر بگير كه از تيررس اين قوم دور باشد . حُباب به جستجو پرداخت تا به مكان فعلى مسجد طائف رسيد و آن را پسنديد . آنگاه نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و او را از آن مكان آگاه نمود . آن حضرت صلى الله عليه و آله به اصحابش فرمود كه به آن جا منتقل شوند . و رسول خدا صلى الله عليه و آله به چادرش رفت و در اين جنگ امّ سَلَمه و زينب با وى بودند .
مسلمانان مىخواستند به سوى قلعه حملهور شوند . پيشاپيش آنها يزيد بن زَمعة بن أسود پيش رفت و از آنها امان خواست تا با آنها صحبت كند . آنها به او امان دادند ؛ امّا وقتى كه به قلعه نزديك شد ، او را تيرباران كردند و كشتند ! ! « 2 »
هامش
( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 925 ؛ در سيرهء ابن اسحاق ، ج 4 ، ص 125 .
( 2 ) . همان ، ج 2 ، ص 924 - 927 .