رسول خدا صلى الله عليه و آله در مَرَّ الظَّهران به اصحابش دستور داد كه آتش روشن كنند . آنها ده هزار آتش روشن كردند ! قريشيان كه نزديك شدن لشكر عظيم اسلام را جسته و گريخته شنيده بودند ، ابوسفيان بن حرب را فرستادند تا اخبارى را كسب كند و به او گفتند : وقتى محمد را ملاقات كردى ، اگر در ميان اصحابش سستى و بىحالى مشاهده كردى به او اعلام جنگ كن و الّا براى ما امان بگير !
ابوسفيان و حكيم بن حزام خارج شدند . در راه بُديل بن ورقاء را ديدند . آنها همگى با هم حركت كردند ، وقتى كه به أراك در مَرَّ الظَّهران رسيدند ، خيمههاى لشكر و آتشها را ديدند و صداى مداوم اسبها و شترها را شنيدند . همين ترس و وحشت شديدى در آنها ايجاد كرد . آنها به بُديل گفتند : به خدا سوگند فراوانى اين لشكر همانند روزى است كه عدهء زيادى از حُجّاج جمع مىشوند . « 1 »
تسليم شدن سران كفر
واقدى با سند خود از ابن عباس از پدرش روايت مىكند : هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در مَرَّ الظَّهران فرود آمد ، ( پيش خود ) گفتم : واى به حال قريش ! به خدا سوگند كه اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله با زور وارد مكه شود ؛ قريش تا ابد هلاك خواهد شد ! براى همين دنبال كسى بودم كه او را به سوى قريش بفرستم تا با رسول خدا صلى الله عليه و آله مذاكره كنند . در همين حال شنيدم كه كسى مىگويد : به خدا سوگند كه تا به حال اين همه آتش در شب نديده بودم ! و ناگهان ديدم كه صداى ابوسفيان است . صدا زدم : ابوحنظله ! صدايم را شناخت و گفت : بله اى ابوالفضل ، چه كار دارى ؟ گفتم : واى به حال تو ، اين رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه با ده هزار مرد جنگى آمده است ! گفت : آيا راه چارهاى به نظرت مىرسد ؟ گفتم : بله . بياييم تا شما را نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله ببرم . به خدا سوگند كه اگر وارد جنگ شويد و رسول خدا صلى الله عليه و آله بر شما پيروز شود ، كشته خواهيد شد ! گفت : اين را مىدانم . « 2 »
عباس آنها را همراه خود نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله برد . آنگاه خودش وارد خيمهء آن حضرت صلى الله عليه و آله شد و عرض كرد :
هامش
( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 814 .
( 2 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 816 - 817 ؛ سيره ابن اسحاق ، ج 4 ، ص 44 - 45 ؛ إعلام الورى ، ج 1 ، ص 219 ؛ مجمع البيان ، ج 10 ، ص 846 - 847 .