اى رسول خدا ، ابوسفيان ، حكيم بن حزام و بُديل بن ورقأ را امان دادهام . آيا بر تو وارد شوند ؟
فرمود : آنها را بياور . آنگاه بر آن حضرت وارد شدند . پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود : آيا شهادت مىدهيد كه لا إله الّا اللَّه ، محمدٌ رسول اللَّه ؟ ! همگى شهادت دادند كه لا إله الا اللَّه . بُديل و حكيم شهادت دادند كه محمدٌ رسول اللَّه و ابوسفيان شهادت به رسالت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نداد !
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود : و شهادت بده كه من رسول خدا هستم . ابوسفيان گفت : اى محمد ! به خدا سوگند كه در دلم نسبت به اين جمله كمى ترديد هست ! و در آينده آن را خواهم گفت ! رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : ما به آنها امان داديم .
پس از سپيدهدم به دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله تمام لشكريان اذان گفتند . ابوسفيان از اذان آنها دچار وحشت شد .
سپس از خيمه خارج شديم و در جايى ايستاديم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله را مىديديم . او در حال وضو گرفتن بود . ابوسفيان ديد كه مسلمانان براى تبرك جستن به آب وضوى پيامبر صلى الله عليه و آله دور او جمع شدهاند و دست هايشان زير محاسن آن حضرت صلى الله عليه و آله است تا قطرهاى آب بچكد و آن را به صورت خود بمالند و تبرك جويند !
ابوسفيان گفت : اى ابوالفضل ، هرگز چنين براى پادشاهى نديدهام ! نه براى پادشاهان كسرى و نه پادشاهان روم !
پس از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله نماز خواند ، ابوسفيان گفت : مرا نزد او ببر اى ابوالفضل . « 1 »
پس از نماز صبح دوباره ابوسفيان را نزد آن حضرت صلى الله عليه و آله بردم . رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : واى بر تو اى ابوسفيان ، آيا وقت آن نرسيده است كه بدانى هيچ خدايى جز خداى يكتا نيست ؟ !
گفت : پدر و مادرم به فدايت ، بردبار و بزرگوارى ! گذشت و بخشش تو چقدر زياد است ! پيش خود مىگفتم كه اگر آلههء ديگرى غير از خدا وجود داشت ، مرا يارى مىكرد . اى محمّد ، من از خداى خود طلب يارى كردم و تو از خدايت يارى خواستى و به خدا سوگند كه هر بار با تو درگير شدم ، بر من پيروز شدى ! اگر خداى من حق بود و خداى تو باطل بود ، در اين صورت بر تو پيروز مىشدم .
هامش
( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 815 - 816 ؛ اعلام الورى ، ص 221 .