ديدم و گفتم : اى ابووَهْب ، آيا نمىبينى كه به چه وضعى دچار شدهايم ؟ ما از بزرگان قريش هستيم و حال محمد را مىبينيم كه بر عرب و عجم مسلّط شده است ! اگر ما به او ملحق شويم و از او پيروى كنيم ؛ شرافت محمد براى ما هم خواهد بود !
اما او گفت : اگر همهء قريش مسلمان شوند ، من از او پيروى نخواهم كرد !
او مرد داغديدهاى بود كه پدر و برادرش در بدر به قتل رسيده بودند . از او جدا شدم و به ديدار عِكرمة بن ابى جهل رفتم . آنچه را كه به صفوان گفته بودم ، به او هم گفتم ؛ اما او هم جوابى همانند صفوان داد . گفتم : آنچه را كه گفتم خوب به ياد داشته باش . پس از آن به منزل خود رفتم و دستور دادم كه مركب مرا آماده كنند . راحلهام را آوردند و من سوار آن شده و حركت كردم . . . تا اينكه عثمان بن طلحة [ از بنى عبدالدار كه پرچمدار قريش در بدر و كليددار كعبه بود ] را ديدم . جريان را براى او تعريف كردم و آنچه را كه به رفقايش گفته بودم به او هم گفتم . او گفت : امروز براى كارى پيش من آمدى كه من نيز مىخواستم براى همين كار پيش تو بيايم ! از اين رو راحلهام را آماده كردهام و در منطقهء فَخ منتظر من هست . با هم قرار گذاشتيم كه در نيمه شب حركت كنيم و در يأجَجْ به هم برسيم .
نيمه شب خارج شديم و در يأجَجْ به هم رسيديم . هنوز فجر طلوع نكرده بود . به حركت خود ادامه داديم تا اينكه به هَدَّه رسيديم . در آنجا عمرو بن عاص را ديديم . او به ما خوش آمد گفت و ما هم با او احوالپرسى كرديم ! پرسيد : به كجا مىرويد ؟ گفتيم : تو براى چه خارج شدهاى ؟ او دوباره پرسيد ؟ شما براى چه خارج شدهايد ؟ ! گفتيم : براى پذيرش اسلام و پيروى از محمد ! او گفت : و همين مرا به اينجا كشانده است !
آنها در ماه صفر سال هشتم وارد مدينه شدند . « 1 »
جنگ مُؤْتَه « 2 »
واقدى مىنويسد : رسول اللَّه صلى الله عليه و آله نامهاى را به وسيلهء حارث بن عُمير أزدى لِهبى براى پادشاه بُصرى « 3 »
هامش
( 1 ) . مغازى ، ج 2 ، ص 747 - 749 .
( 2 ) . مُؤْتَه : يكى از روستاهاى شام در بَلقاء در نزديكى دمشق بوده است .
( 3 ) . بُصرى : مركز حوران و از توابع دمشق در شام بوده است . رسول خدا صلى الله عليه و آله دوبار به آن وارد شد . اهالى آن در سال سيزدهم هجرى با مسلمانان مصالحه كردند . اين اولين شهر شام بوده كه با مصالحه فتح شده است .