تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 519

مساهمون:

ص٥١٩
هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از راه مرحب به سوى خيبر را حركت كرد ؛ عبّاد بن بشر را به عنوان نيروى اطلاعاتى پيش فرستاد . او در راه باديه‌نشين أشجعى را ديد و از او پرسيد : كيستى ؟ جواب داد : از قبيلهء أشجع هستم و به دنبال شتر گمشده خود مىگردم . عبّاد پرسيد : آيا اطلاعى در مورد خيبر دارى ؟ جواب داد : بله ، من به تازگى در آنجا بوده‌ام ، چه اطلاعاتى مىخواهى ؟ پرسيد : از اقدامات يهوديان اطلاعى دارى ؟ جواب داد : بله . قبايل هَوذة بن قيس و كِنانة بن أبى الحُقيق به همراه هم‌پيمانان خود از قبيلهء غَطَفان براى يارى آنها به خيبر آمده‌اند . در مقابل يهوديان تعهد كه كرده‌اند كه خرماى يك سال خيبر را به آنان بدهند . آنها در حالى كه مسلّح و آمادهء جنگ بودند به فرماندهى عُتبة بن بدر وارد قلعه‌هاى خيبر شدند . در حال حاضر ده هزار جنگجو در قلعه‌ها حضور دارند . قلعه‌ها به صورتى است كه در تير رس قرار ندارد و آن قدر سلاح و غذا براى خود ذخيره كرده‌اند كه اگر دو سال هم محاصره شوند آنها را كفايت مىكند . و چشمه‌هايى در قلعه‌ها وجود دارد كه آنها را از آب بيرون قلعه بىنياز مىكند و گمان نمىكنم كه كسى طاقت ايستادگى در مقابل آنها را داشته باشد . عَبّاد بن بشر گفت : تو حتماً جاسوس آنها هستى . آنگاه با شلاق به جان وى افتاد و گفت : راستش را بگو والّا گردنت را مىزنم ! اعرابى گفت : اگر راستش را بگويم به من امان مىدهى ؟ گفت : بله . اعرابى جريان كار خويش را تعريف كرد و گفت : يهوديان خيبر دچار رُعب و وحشت شده‌اند . آنان مىترسند كه همان بلايى را كه بر سر يهوديان يثرب آورده‌ايد ، بر سر آنها بياوريد . عَبّاد او را نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله برد و آن حضرت را از ماجرا آگاه كرد . عمر بن خطاب گفت : گردنش را بزن ! عَبّاد گفت : او را امان داده‌ام .