محمد بن مسَلمه آمد ، به وى فرمود : نزد يهوديان بنى نضير برو و بگو : رسولاللّه صلى الله عليه و آله مرا فرستاده است وپيام مرا ابلاغ كن . پس از رفتن رسول خدا صلى الله عليه و آله ، يهوديان دور هم جمع شدند .
كِنانة بن صُويراء گفت : به تورات قسم ، محمّد از توطئه شما مطلع شده است . و به خدا قسم كه او رسولِ خدا است و به خاطر اين برخاست كه از توطئه شما به وى خبر داده شد . او خاتمالأنبيا است ، اگر چه شما انتظار داشتيد كه خاتم الأنبيا از فرزندان هارون باشد ؛ ولى خدا رسالت خويش را هر جا بخواهد به وديعه مىگذارد . قسم به آنچه كه نوشتهايم و آنچه كه در تورات خواندهايم و تغيير و تبديلى در آن راه نيافته است ، ميلاد خاتم الأنبيا در مكه و محل هجرت وى مدينه . صفات او همان صفاتى است كه در كتابهاى ما آمده است . بنابر اين پيشنهاد مى كنم اسلام بياوريد و از ياران محمّد شويد كه در اين صورت اموال و خانههاى شما در امان مىماند و از بزرگان اصحاب محمّد مىشويد و اموالتان در دست شما باقى مىماند و از سرزمين خود اخراج نمىگرديد .
گفتند : حاضر نيستيم كه تورات و عهد موسى را كنار بگذاريم .
گفت : پس بدانيد او قاصدى را به سوى شما مىفرستد كه از سرزمين ما خارج شويد ! و شما هم بگوييد كه خارج مىشويم و بدانيد كه او خون و مال شما را محترم مىشمارد و مىتوانيد كه آن را نگه داريد يا بفروشيد .
گفتند : همين را مىپذيريم .
پس از آن كه محمد بن مسَلمه آمد ، به آنها گفت : رسولالله صلى الله عليه و آله مرا فرستاده است كه پيامى را به شما ابلاغ كنم . آن را ذكر نمىكنم تا شما به مطلبى كه آن را مىشناسيد اعتراف كنيد ! شما را به توراتى قسم مىدهم كه خدا آن را بر موسى عليه السلام نازل كرده است ، اين را به ياد مىآوريد كه قبل از بعثت محمّد صلى الله عليه و آله پيش شما آمدم ، در حالى كه تورات در مقابل شما قرار داشت . در همان جلسهء خودتان به من گفتيد : اى پسر مسَلمه ، اگر بخواهى كه از تو پذيرايى كنيم ، پذيرايى مىكنيم و اگر مىخواهى كه تو را يهودى كنيم ، با كمال ميل مىپذيريم ؟ گفتم : حال از من پذيرايى كنيد و نمىخواهم كه مرا يهودى كنيد و به خدا قسم كه من هرگز يهودى نخواهم شد ! گفتيد : چه چيز باعث مىشود كه از يهودى شدن رويگردان باشى ؟ شايد مىخواهى دين حنيفى را كه خبر آن را شنيدهاى بپذيرى ؟ ! صاحب اين دين كه
تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 381
مساهمون: الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي
ص٣٨١