شخص يهودى كه تير را پرتاب كرده بود در دستش بود . به اين شخص غرورا مىگفتند . على عليه السلام سرش را در مقابل پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله انداخت .
رسولالله صلى الله عليه و آله پرسيد : چگونه او را كشتى اى ابوالحسن ؟
عرض كرد : ديدم كه اين خبيث ، بسيار شجاع و بى پروا است . پيش خود گفتم : چطور جرأت كرده است كه در تاريكى شب به ما شبيخون بزند ! لذا در كمين او نشستم . ناگهان ديدم در حالى كه شمشير را كشيده است به همراه نه نفر از يهوديان پيش مىآيد . در يك لحظه بر وى حمله كردم و او را به قتل رساندم . همراهانش فرار كردند ، ولى هنوز خيلى دور نشدهاند ، حال چند نفر را به همراهم بفرست و اميدوارم كه بر آنها دست يابم .
رسولاللّه صلى الله عليه و آله ده نفر را همراه وى فرستاد كه ابودُجانه سّماك بن خَرْشه و سَهل بن حُنيف هم در ميانشان بودند . آنها به يهوديان قبل از آنكه وارد قلعه شوند رسيدند و آنها را كشتند و سرهايشان را نزد نبىّ اكرم صلى الله عليه و آله آوردند . آن حضرت صلى الله عليه و آله دستور داد كه آنها را در يكى از چاههاى بنى خَطْمه بريزند . « 1 »
قمى مىنويسد : بعد از آن يهوديان گفتند : اى محمد ، از سرزمين تو بيرون مىرويم به شرطى كه اموال خويش را هم ببريم .
فرمود : مىتوانيد هر كدام به اندازهء يك بار شتر ببريد . آنها قبول نكردند و چند روز ديگر در محاصره باقى ماندند و سپس گفتند : قبول است ، خارج مىشويم و هر كدام به اندازهء يك شتر بار با خود مىبريم .
فرمود : خير ؛ خارج مىشويد ؛ ولى هيچ كدام چيزى با خود بر نمىداريد كه اگر ببينيم كه كسى چيزى با خود برداشته است ، او را به قتل مىرسانيم !
آنها باهمين حال خارج شدند وعدهاى ازآنها به فدك و وادىالقرى وعدهاى بهسوى شام رفتند . « 2 » و در مناقب آمده است : آنها به خيبر و حيره و أريحا و أذرعات رفتند و هر سه نفر يك شتر داشتند . « 3 »
هامش
( 1 ) . ارشاد ، ج 1 ، ص 92 - 93 .
( 2 ) . تفسير قمى ، ج 2 ، ص 359 .
( 3 ) . مناقب آل ابىطالب ، ج 1 ، ص 197 .