اعلام كن كه خداوند - عزوجل - مرا از نيّت پليد شما آگاه كرد . حال يا اسلام بياوريد يا از سرزمين ما خارج شويد و يا آمادهء جنگ باشيد . « 1 »
او اين پيام را به آنها رسانيد . « 2 » آنها گفتند : از اين سرزمين مىرويم ؛ اما عبدالله بن ابّى براى آنها پيغام فرستاد كه سرزمين خود را ترك نكنيد ، بلكه ثابت قدم باشيد و با محمّد صلى الله عليه و آله وارد جنگ شويد و بدانيد كه من و قبيلهام و هم پيمانانم از شما حمايت مىكنيم و در آن صورت اگر از سرزمين خويش خارج شديد ، من هم خارج مىشوم و اگر به كارزار پرداختيد ، من همبا شما همكارى مىكنم !
بنابراين يهوديان در قلعهء خويش ماندند و آمادهء جنگ شدند و به رسولاللّه صلى الله عليه و آله پيغام فرستادند كه ما سرزمين خويش را ترك نمىكنيم و تو هر كارى كه مىخواهى بكن !
پس از دريافت پيام آنها رسولاللّه صلى الله عليه و آله تكبير گفت . ياران وى نيز تكبير گفتند . آنگاه به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : به سوى بنى نَضير حركت كن .
اميرالمؤمنين عليه السلام پرچم را برداشت و حركت كرد . رسولاللّه صلى الله عليه و آله قلعه آنها را محاصره كرد و دستور داد كه نخلهاى آنها را قطع كنند . يهوديان به جزع و فزع افتادند و گفتند : اى محمد ، آيا خدا به تو دستور داده است كه به فساد بپردازى ؟ اگر اينها براى تو باشد كه آنها را تصاحب كن و اگر مال ما است كه آنها را قطع نكن . « 3 »
شيخ مفيد در ارشاد مىنويسد : رسولاللّه صلى الله عليه و آله خيمهاش را بر بلندترين مكان بنىخَطْمه از سرزمين بَطحاء بر پا كرد ؛ ولى هنگام كه تاريكى شب همه جا را فرا گرفت ، مردى از بنى نضير تيرى به سوى خيمه پرتاب كرد كه بر ديوارهء خيمه اصابت كرد ! لذا نبى اكرم صلى الله عليه و آله دستور داد كه خيمه را از جاى بلند به جاى پستى منتقل كنند و انصار و مهاجران اطراف آن را بگيرند .
در اين شب تاريك ناگهان على عليه السلام غايب شد . گفتند : اى رسول خدا ، على عليه السلام را نمىبينيم ؟
فرمود : او مشغول كارى است كه به صلاح شما است . پس از مدتى على عليه السلام آمد در حالى كه سرِ آن
هامش
( 1 ) . تفسير قمى ، ج 2 ، ص 359 .
( 2 ) . اعلام الورى ، ج 1 ، ص 188 .
( 3 ) . تفسير قمى ، ج 2 ، ص 359 .