بن جَمْوح شترى به همراه داشت كه جنازههاى برادرش عبدالله و همسرش عمرو و پسرش خلّاد بن عمرو را بر روى آن گذاشته بود تا به مدينه ببرد و در آنجا دفن كند . سپس به شترش گفت : حَلْ حَلْ ، و او را بلند كرد ؛ اما شتر زانو زد و ( حركت نكرد ) . دوباره او را بلند كرد و رويش را به سوى مدينه كرد ، اما شتر دوباره زانو زد . وقتى كه رويش را به سوى احُد كرد ، شتر به سرعت حركت كرد ! هند نزد نبى اكرم صلى الله عليه و آله آمد و قضيه را بيان كرد . رسولالله صلى الله عليه و آله فرمود : اين شتر مأمور است . . . اى هند ، ملائكه از لحظهاى كه برادرت به شهادت رسيده است تاكنون ، مراقب هستند تا ببينند كه برادرت در كجا دفن مىشود ! اى هند ، آنها در بهشت نيز با هم هستند . عَمْرو بن جَموح و پسرت خلّاد و برادرت عبدالله يك جا هستند . هند گفت : اى رسول خدا ، دعا كن من هم با آنها باشم ! « 1 »
بازگشت رسول اكرم صلى الله عليه و آله از احُد
واقدى مىگويد : پس از آن كه رسولاللّه صلى الله عليه و آله از دفن شهدا فارغ شد ، سوار اسب خود شد . مسلمانان كه اكثراً از بنى سَلَمه و بنى عبدالأشهل و همگى زخمى بودند اطراف وى را گرفتند . وقتى كه به حَّرة رسيدند ، فرمود : رو به قبله صف ببنديد تا خدا را حمد و ثنا بگوييم . مردم به صف ايستادند . آن حضرت دستهايش را به دعا برداشت و فرمود :
« خدايا حمد و سپاس مخصوص تو است . خدايا هيچ كس نمىتواند آنچه را كه توسعه دادهاى ، محدود كند و آنچه را كه عطا كردهاى ، مانع شود و آنچه را كه منع كردهاى ، عطا كند . هيچ هدايتگرى براى كسى كه او را گمراه كردى وجود ندارد و هيچ نزديك كنندهاى براى كسى كه او را دور كردهاى وجود ندارد و هيچ دور كنندهاى براى آنچه كه او را نزديك كردهاى وجود ندارد !
خدايا ، من بركت و رحمت و فضل و عافيت تو را از تو درخواست مىكنم .
خدايا ، از تو نعمتى را درخواست مىكنم كه تغيير ناپذير باشد .
خدايا ، امن و امان را در روز وحشت ، بىنيازى را در روز فقر و ندارى از تو درخواست مىكنم .
خدايا ، از شر آنچه كه به ما اعطا كردى و از شر آنچه كه از ما منع كردى به تو پناه مىبرم .
هامش
( 1 ) . همان ، ص 265 - 266 .