سردستهء منافقين
ابن هشام از اسامة بن زيد روايتى را در مورد عيادت پيامبر صلى الله عليه و آله از سعد بن عُباده نقل كرده است . او مىگويد : رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بر الاغى كه با ليفِ خرما زين شده بود و بر روى آن روكشى فدكى انداخته شده بود ، سوار شد و مرا هم بر تركِ خود سوار كرد و با هم به عيادت سعدبن عُباده كه بيمار بود ، رفتيم . در راهى كه به سوى سعد مىرفتيم ، از كنار عبداللَّه بن ابىّ بن سلول گذشتيم . او در سايهاى نشسته بود و در اطراف او افرادى از قوم خودش و از جملهء عبداللَّه بن رواحه به همراه عدهاى از مسلمانان حلقه زده بودند . هنگامى كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله او را ديد ، از مركب پياده شد و به آنها سلام كرد . سپس نشست و مقدارى قرآن تلاوت نمود و به درگاه خداوند دعا كرد و خداوند را به بزرگى ياد نمود و افراد را از عذاب الهى بر حذر داشت و آنها را انذار و تبشير كرد .
در طول اين مدت ابن ابىّ ساكت بود و صحبت نمىكرد . وقتى سخنان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله به اتمام رسيد ، گفت : اى مرد ، اگر سخنان تو حق است و بهتر از آن وجود ندارد ، پس در خانهات بنشين و براى هر كسى كه به ديدارت آمد ، سخن بگو و هر كسى را كه به ديدارت نيامد ، با صحبتهايت او را خسته نكن و در مجلس او سخنانى را بر زبان نياور كه خوشش نمىآيد !
عبداللَّه بن رواحه نارحت شد و به پيامبر عرض كرد : بلكه ما مىخواهيم كه ما را مورد محبت و لطف خود قرار دهى و در مجالس و خانه هايمان بيايى ! به خدا قسم اين چيزى است كه ما آن را دوست داريم و خداوند ما را بدان اكرام كرده و بدان هدايت نموده است !
پس از سخنان عبداللَّه بن رواحه ، ابن ابىّ اين شعر را خواند :
هرگاه دوست تو دشمن تو باشد ، خوار و ذليل خواهى شد و كسانى كه تو با آنها گلاويز مىشوى تو را بر زمين خواهند زد .
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله از آنجا برخاست و در حالى كه ناراحتى در چهرهاش ديده مىشد ، پيش سعد بن عباده رفت .
سعد پرسيد : اى رسول اللَّه به خدا قسم من در صورتت ناراحتى مىبينم ؛ گويى كه سخنان ناروايى را شنيدهاى ؟ !
فرمود : بله ، همينطور است ، سپس آنچه را كه ابن ابىّ گفته بود ، بازگو كرد .