سپس سعد بن مُعاذ هم به كنار چاه آمد . مصعب سورهء فُصّلت را براى او قرائت كرد :
« بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ * حم * تَنْزِيلٌ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ » « 1 » .
پس از آنكه سعد آن را شنيد ، شخصى را به منزلش فرستاد تا دو لباس پاك بياورد . آنگاه غسل كرد و شهادتين را گفت و دو ركعت نماز به جاى آورد . پس از آن بلند شد و دست مُصعب را گرفت و او را به منزل خودش منتقل كرد .
سپس به محلّه بنى عمروبن عَوف رفت و با صداى بلند گفت : اى بنى عَمروبن عَوف ، هيچ كدام در خانه نمانيد ، زيرا امروز وقت در خانه ماندن نيست .
پس از آنكه تمام افراد جمع شدند ، او دست مُصعب را گرفت و گفت : دعوت خويش را ظاهر كن و مردم را به صورت آشكار به اسلام دعوت كن و هيچ ترسى نداشته باش .
سپس سعد به آنها گفت : من در ميان شما چگونه هستم ؟ گفتند : تو سرور و بزرگ ما هستى كه از تو اطاعت مىكنيم . حال هر چه مىخواهى دستور بفرما . او گفت : از اين لحظه با هيچ كدام از شما سخن نمىگويم ، مگر اين كه شهادتين را گفته باشد . حمد و سپاس خدايى را كه ما را مفتخر به اين دين كرد ؛ همان دينى كه يهوديان ما را از آن خبر مىدادند .
پس از آن هيچ خانهاى در ميان عَمروبن عَوف باقى نماند ، مگر اينكه يك نفر از آن خانواده مسلمان شده بود و به تدريج اسلام در مدينه شيوع پيدا كرد و عدهاى از اشراف و بزرگان اوس و خزرج بدان گرويدند و اين به خاطر اخبارى بود كه از يهود در مورد ظهور آن حضرت صلى الله عليه و آله شنيده بودند .
پس از آن مصعب گزارشى به رسول الله صلى الله عليه و آله نوشت و آن حضرت به افرادى كه مورد اذيت و آزار قرار مىگرفتند ، دستور مىداد تا به مدينه هجرت كنند و اصحاب آن حضرت به تدريج به مدينه هجرت مىكردند و اوس و خزرج آنها را يارى كرده و به آنها جا و مكان مىدادند . « 2 »
هامش
( 1 ) . فصلت ( 41 ) ، 1 - 2 .
( 2 ) . اعلام الورى ، ج 1 ، ص 139 - 141 و شاگرد او قطب راوندى آن را در قصص الانبياء ، ص 331 - 333 بدون سند از استادش نقل كرده است و اين خبر در تفسير قمى وجود ندارد .