از آن هر روزه او را به ميان مجالس خَزرج مىبرد تا آنها را به اسلام دعوت كند . در نتيجه عده زيادى از جوانان به اسلام مىگرويدند .
روزى أسعد به مُصعب گفت : دايى من ، سعدبن مُعاذ از بزرگان قبيلهء اوس مىباشد . او مردى عاقل و شريف است كه بنى عَمروبن عَوف از او پيروى مىكنند . اگر او اسلام را بپذيرد ، كار ما حل شده است ، پس بيا نزد او برويم .
مُصعب همراه أسعد به محلهء سعد بن مُعاذ رفت و كنار چاهى توقف كرد . در اين حال عده زيادى از جوانان به دورش جمع شدند . او براى آنها شروع به قرائت قرآن كرد .
اين خبر به گوش سعد بن مُعاذ رسيد . او به اسيد بن حُضير گفت : شنيدهام كه ابا امامة اسعد بن زُراره ، اين قريشى ( مُصعب بن عُمير ) را به محلّه ما آورده است تا جوانان ما را فاسد كند ! نزد او برو و او را از اين كار نهى كن .
اسيدبن حضير به سوى آن محله حركت كرد و وقتى كه نگاه أسعدبن زراره به وى افتاد ، به مُصعب بن عمير گفت : اين فرد ، مرد شريفى است . اگر اسلام را بپذيرد ، اميدوارم كه كار تمام شود . پس از خدا براى هدايت او كمك بخواه .
پس از آن كه اسيد به آنها نزديك شد ، گفت : اى أبا امامه ! دايى تو مىگويد كه به محلّه ما نيا و نوجوانان ما را فاسد نكن و از خشم أوس برحذر باش !
مُصعب گفت : آيا نمىنشينى تا مطلبى را به تو عرضه كنيم كه اگر دوست داشتى آن را قبول كنى و اگر از آن كراهت داشتى ، ما از اينجا مىرويم . اسيد نشست و مُعصب سورههايى از قرآن را براى او خواند . اسيد پس از شنيد آيات گفت : چگونه مىتوان در اين دين داخل شد ؟ گفت : غسل مىكنيم و دو لباس پاك مىپوشيم و سپس شهادتين را مىگوييم و دو ركعت نماز به جاى مىآوريم .
اسيد با همان لباس هايش خود را داخل چاه آب انداخت . سپس بيرون آمد و لباسها را فشرد و به تن كرد و گفت : دين را بر من عرضه كن . مُصعب گفت : بگو : اشهد ان لا إله الا الله و أشهد ان محمداً رسول الله . اسيد آن را گفت . سپس دو ركعت نماز به جاى آورد . آنگاه به اسعد گفت : اى اباامامه ! من هم اكنون دايى ات را به سوى تو مىفرستم و او را وادار مىكنم كه دعوت شما را بپذيرد .
پس اسيد نزد سعد بن مُعاذ برگشت . هنگامى كه نگاه سعد به وى افتاد ، گفت : قسم مىخورم كه اسيد با حالتى غير از آنچه كه رفته بود ، نزد ما بازگشته است .
تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 220
مساهمون: الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي
ص٢٢٠