تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
همه روزه او را به ميان اجتماعات خزرجىها مىبرد تا آنها را به اسلام دعوت كند . گروه گروه از جوانان و نوجوانان محله‌هاى مختلف دعوت او را اجابت مىكردند و اسلام مىآوردند ، تا اين‌كه اسعد او را نزد دايىاش سعد بن مُعاذ از بنى عَمروبن عَوف كه از اوسىها بود ، برد . او هم اسلام آورد و به تبع او بسيارى از بنى عَمرو بن عَوف در قُباء مسلمان شدند كه تفصيل آن خواهد آمد . مُصعب به رسول الله صلى الله عليه و آله نوشت كه اوس و خزرج اسلام را پذيرفته‌اند . هنگامى كه نامه به دست آن حضرت رسيد ، به مسلمانان اجازه داد كه به مدينه هجرت كنند . « 1 »

نقض عهدنامه

قطب راوندى در قصص الانبياء روايت كرده است : وقتى پيامبر به مدت چهار سال در شعب به سر برد ، خداوند موريانه‌ها را بر عهدنامه مسلّط كرد و اين حشرات تمام كلمات آن را جويدند و تنها اسم « اللّه » را سالم گذاشته‌اند . پس از آن جبرئيل بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شد و او را با خبر ساخت . « 2 » رسول الله صلى الله عليه و آله به عمويش ابوطالب گفت : عهدنامه‌اى را كه قريش آن را در قطع رابطه با ما نوشته بودند ، به وسيلهء موريانه‌هايى كه خداوند فرستاده است ، خورده شد ، و تنها اسم « الله » در آن باقى مانده است . ابوطالب گفت : اى برادرزاده‌ام ، آيا نزد قريش بروم و آنها را مطلع سازم ؟ رسول الله صلى الله عليه و آله فرمود : هرطور كه بخواهى . ابوطالب ( رض ) نزد قريش رفت . آنها از آمدنش خوشحال شدند و گفتند : مىدانستيم كه رضايت قومت براى تو مهم‌تر از آن چيزى است كه در آن افتاده‌اى . آيا براى اين آمده‌اى كه محمد را به ما تسليم كنى ؟ گفت : اى مردم ، من براى ابلاغ خبرى آمده‌ام كه برادرزاده‌ام محمد صلى الله عليه و آله مرا از آن مطلع ساخته است . پس به دقت به آن گوش فرا دهيد و اگر همانطور بود كه اطلاع داده است ، از خدا بترسيد و دست از قطع رابطهء با ما برداريد و اگر بر خلاف آن چيزى بود كه وى گفته است : او را به شما تسليم مىكنم و در پى جلب رضايت شما خواهم بود !
هامش
( 1 ) . اعلام الورى ، ج 1 ، ص 136 - 139 . ( 2 ) . قصص الانبياء ، ص 329 .