جز به نحو احسن نزديك نشويد تا به سن بلوغ و رشد برسد و حق پيمانه و وزن را به عدالت ادا كنيد ، ما هيچ كس را جز به اندازهء توانش تكليف نمىكنيم . هرگاه سخن گوييد ، عدالت را رعايت كنيد ، حتى اگر عليه نزديكان بوده باشد ، اين چيزى است كه خدا شما را بدان سفارش مىكند تا متذكر شويد .
هنگامى كه اسعد اين مطلب را شنيد ، گفت : « اشهد ان لااله الا الله وحده لا شريك له و انّك رسول الله » . سپس گفت : پدر و مادرم به فدايت يا رسول الله ! من از اهالى يثرب و از قبيلهء خزرج هستم . بين ما و برادران ما از قبيلهء اوس ، جدايى و تفرقه ايجاد شده است . اگر خدا به وسيلهء تو بين ما اتحاد برقرار كند ، عزيزترين ما خواهى شد . مردى از قبيلهام همراه من است كه اگر دعوت تو را بپذيرد ، اميدوارم كه خداوند كارهاى ما را سامان بخشد . اى رسول الله صلى الله عليه و آله ! به خدا قسم ما از يهود خبر ظهور تو را مىشنيديم و آنها بعثت و صفات تو را به ما بشارت مىدادند . اميدوارم كه شهر ما مقصد هجرت تو باشد و نزد ما اقامت كنى ، زيرا يهوديان اينگونه به ما خبر دادهاند . سپاس خدا را كه مرا با تو آشنا كرد . به خدا قسم كه به مكه نيامده بودم ، مگر براى اين كه پيمانى را با قريش عليه اوسىها منعقد كنم ، اما خداوند بهتر از آن را به من عنايت كرد .
سپس به سوى ذَكوان رفت و به او گفت : اين همان فرستادهء خداوند است كه يهوديان ظهورش را به ما بشارت مىدادند و صفات او را نقل مىكردند ، پس بيا نزد او برويم تا اسلام بياورى و بدين ترتيب ذكوان اسلام آورد .
سپس گفتند : يا رسول الله ، كسى را به همراه ما بفرست كه قرآن را به ما ياد بدهد و مردم را به دين تو دعوت كند .
در اين ميان مُصعب بن عُمير بن هاشم ( از بنى عبدالدار ) كه بسيار مورد علاقه و محبت پدرش بود و عُمير او را بر ديگر فرزندانش ترجيح مىداد ، اسلام آورده بود . به خاطر همين مورد اذيت و آزار والدين خود قرار مىگرفت . او در ابتدا به حبشه مهاجرت كرد ، اما به همراه عدهاى پس از دو ماه به مكه بازگشت و همراه رسول الله صلى الله عليه و آله به شعب رفت تا اينكه آيات بسيارى از قرآن و احكام را فراگرفت . هنگامى كه خزرجىها يك معلم قرآن و مبلغ اسلام درخواست كردند ، رسول الله صلى الله عليه و آله به وى امر فرمود كه همراه آنها به يثرب برود . آنگاه اسعد بن زُراره او را در منزل خويش جاى داد و
تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 210
مساهمون: الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي
ص٢١٠