در روايتى از ابن عباس از ابوطالب آمده است : هنگامى كه به بُصراى شام « 1 » نزديك شديم ، به صومعهاى رسيديم و زير درخت بزرگى كه نزديك به دير تَرسا بود ، فرود آمديم . اين درخت كم شاخه و بدون ميوه بود و قافلهها زير سايهء آن اقامت مىكردند . هنگامى كه بَحيراى تَرسا « 2 » ما را ديد ، غذايى تهيه كرد و پيش ما آمد و آن را با هم خورديم .
سپس به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت : پسركم ! در مورد سه چيز از تو سؤال مىكنم و تو را به لات و عزّى قسم مىدهم كه درست جواب را بدهى . رسولالله صلى الله عليه و آله فرمود : مرا به اين دو بت قسم مَده ! به خدا قسم كه آنها مبغوضترين چيزها نزد من هستند . آنها دو بت سنگى مىباشند و ارزشى ندارند .
بَحيرا گفت : اين يك نشانه . سپس گفت : پس تو را به خدا به پرسشهايم پاسخ بده . رسولالله صلى الله عليه و آله گفت : هر چه مىخواهى سؤال كن . به درستى تو مرا به خدايم قسم دادى كه هيچ چيزى شبيه او نيست .
بَحيرا گفت : مرا از خواب و بيدارى و كارها و شغلهايت آگاه كن . رسولالله صلى الله عليه و آله او را از تمام اين مطالب آگاه كرد و تمام آنها موافق با آن چيزهايى بودند كه بحيرا در كتابها يافته بود . پس بحيرا به دست و پاى او افتاد و همواره دستها و پاهايش را مىبوسيد و مىگفت : تو دعوت ابراهيم و بشارت عيسى هستى . تو مقدس و از پليدىهاى جاهليت پاك هستى .
سپس متوجه من شد و گفت : چه نسبتى با اين پسر دارى كه اصلًا از او جدا نمىشوى ؟ ابوطالب مىگويد كه گفتم : او پسرم است . بَحيرا گفت : او پسرت نيست و نبايد كه پدر و مادرش در قيد حيات باشند . گفتم : او برادرزادهام است و پدرش در حالى كه مادرش به وى حامله بود درگذشت و مادرش در شش سالگى وى وفات كرد . گفت : حالا راست گفتى و همينطور است . من به تو سفارش مىكنم كه فوراً او را به وطنش بازگردانى ، زيرا يهوديان بيشتر از اين ، صفات او را مىدانند و به وى صدمه مىزنند ! ابوطالب مىگويد كه گفتم : هرگز ، خداوند هيچ گاه او را وا نمىگذارد !
هامش
( 1 ) . بُصرى همان شهر حوران است كه بدون جنگ در پنج روز باقى مانده از ربيعالاول سال سيزدهم هجرى فتح شد . و اين اولين شهر شام بود كه فتح گرديد و رسولالله صلى الله عليه و آله دوبار به آنجا رفت كه اين اولين بار بوده است .
( 2 ) . مسعودى در مروجالذهب ، ج 2 ، ص 102 ، او را از قبيلهء عبد قيس از عربهاى شام دانسته است و اسم او را به فتح باء و كسر حاء ضبط كرده است .