پس از آن ، در سال 144 هجرى ، رياح بن عثمان را كاردار مدينه كرد و در آن سال ، رهسپار حج شد . پس از بازگشت از حج ، رياح از او در ربذه ، استقبال نمود . منصور از او خواست تا عبدالله بن حسن و اهل بيتش را ، از جمله محمد بن عبدالله . . . بن عثمان بن عفان را كه برادر ناتنى عبدالله بود ، بازگرداند . ازاينرو ، رياح بن عثمان ، درحالىكه دستوپاى آنان را با غل و زنجير بسته بود ، به ربذه آورد . طبرى هنگام ذكر حوادث سال 144 ه . ق / 761 م ، مىگويد :
امام جعفر صادق ( ع ) هنگامى كه توسط پسرعمويش ، حسين بن زيد بن على بن حسين ( ع ) از بيرون آوردن آنان به حالت دست و پا بسته ، خبر داد ، خيلى به سوى پروردگارش دست به دعا برداشت . سپس به خدمتكارش فرمود :
« اذهب فاذا حملوا فأت فأخبرني » ؛
« برو . اگر آنان برده شدند ، بيا و من را باخبر كن » . فرستاده ايشان نزد آن حضرت آمد و خدمت ايشان عرض كرد : « آنان آورده شدند » . امام جعفر بن محمد ( عليهماالسلام ) بلند شد و پشت پرده پشمى ايستاد ؛ درحالىكه مىتوانست آنان را ببيند و كسى او را نمىديد . . . . هنگامى كه جعفر ( ع ) به آنان نگاه كرد ، چشمانش پر از اشك شد ؛ بهگونهاى كه اشكهايش بر محاسنش ريخت . سپس به من رو كرد و فرمود :
« يا اباعبدالله ، والله لا يحفظ الله حرمة بعد هؤلاء » ؛
« اى اباعبدالله ! به خدا قسم ! پس از اينها ، حرمتى براى خدا نگه داشته نمىشود » . « 1 »
بدون شك ، آن روز ، مرز جدايى و قطع ارتباط دائمى بين علويان و عباسيان بود ؛ چراكه منصور ، بلاهاى زيادى را سر آنها آورد . هنگامى كه عبدالله بن حسن براى برادر ناتنى خود ، محمد ، از مردم درخواست كمك كرد ، پس از آنكه منصور دستور داده بود 150 تازيانه به او زده شود ؛ درحالىكه در گردنش غل و زنجير بود ، هيچكس جرأت نكرد خواسته او را برآورده سازد ؛ مگر يك
هامش
( 1 ) . ر . ك : تاريخ طبرى ، ج 7 ، ص 541 .