داشتند . عبّاس كه در رأس همه آنان بود از اين خبر نگران شد و به سراغ حجّاج رفت و گفت : « اين چه خبرى است كه آوردهاى ؟ » حجّاج نيز در پاسخ به وى اظهار داشت خبرهاى ديگرى دارد كه پس از گرد آوردن ثروت و دارايى خود آن را در تنهايى با او در ميان خواهد نهاد .
پس از آن كه حجّاج از گردآورى ثروت و دارايى خود آسوده شد و قصد خروج از مكّه را داشت ، ديگر بار با عبّاس ملاقات كرد و سه بار به او گفت : « اى ابو الفضل سخن مرا پنهان بدار كه از آن بيم دارم در تعقيب من آيند و پس از آن كه بيم تعقيب از ميان رفت آنچه را مىخواهى بگوى » . عبّاس نيز در پاسخ او قول داد كه چنان خواهد كرد . در اين هنگام حجّاج گفت : « به خداوند سوگند در حالى پسر برادرت را ترك گفتم كه او را در حجله عروسى با صفيّه دختر امير آنان حيى ديدم و او خيبر را فتح كرده و اين سرزمين از آن او و اصحابش شده بود . اينك من اسلام آورده و تنها بدان منظور به مكّه آمدهام كه اموال خود را در اختيار گيرم و ببرم مباد كه به زور از من باز ستانده شود . پس از اين كه سه روز گذشت ، اين ماجرا را آشكار كن كه به خداوند سوگند او در همان وضعيّتى است كه ما دوست مىداريم » .
عبّاس سه شبانه روز صبر كرد و از خانه بيرون نيامد و پس از آن لباسى نو و فاخر بر تن و بوى خوش استعمال كرد و عصاى خود را برداشت و به سوى كعبه آمد . مشركان چون او را با اين وضع مشاهده كردند گفتند : « خدايا ! اين چه بردبارى و شكيبى در مقابل اندوه مصيبت است ! » . امّا عبّاس گفت : « سوگند به آن خدايى كه به او سوگند ياد كرديد هرگز چنين نيست . محمّد ( ص ) خيبر را فتح كرده ، دختر پادشاه آنان را به حجلهء خويش درآورده ، اموال و داراييهاى آن سرزمين را در اختيار گرفته و آن سامان همه از آن او و اصحاب او شده است » . مشركان پرسيدند : « چه كسى اين خبر را براى تو آورده است ؟ » او گفت : « همان كسى كه آن خبر ديگر را براى شما آورده است . همان كس كه در حالى كه مسلمان بوده به ميان شما آمد ، ثروت خود را گرد آورد و از اين شهر بيرون رفت تا به محمّد ( ص ) و اصحاب او
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 97
مساهمون: حسين صابري
ص٩٧