صحنهء نبرد مىگريختند . هيچ كس از مهاجرين نيز از اين ماجرا اندوهى به دل نگرفت و آزرده نشد ، نه ابو عبيده دل آزرده گشت ، نه عبد الرّحمن بن عوف و نه كسانى جز آن دو ، چرا كه آنان عزّت و سربلندى اسلام را مىخواستند و نه ثروت و افتخار به خاندان و نسب خويش را .
البتّه در اين ميان انصار اندكى دل آزرده شدند ، نه به خاطر مال و ثروت ، بلكه بدين سبب كه گمان مىكردند رسول خدا ( ص ) با ديدن خاندان خود آنان را از ياد برده است ، زيرا آنان همان كسانى بودند كه رسول خدا ( ص ) را پناه داده و از يارى خود برخوردار ساخته بودند و با چنين وصفى روشن است كه هرگز چشم داشت مالى نداشتند ، بلكه خود پيامبر ( ص ) را مىخواستند . انصار خود آن حضرت را مىخواستند و مهاجران خواهان آن بودند تا همچنان محبّت او بر آنان محفوظ بماند .
اين گروه از انصار حتّى با همان دل آزردگى و در همان نگرانيهايى كه يافته بودند مردمى پاك و بىآلايش بودند ، امّا در اين ميان كسانى نيز بودند كه نه از مهاجرين و نه از انصار ، نه به دعوت اسلامى مىانديشيدند و نه از سهم مؤلّفه چيزى به آنان داده شده بود تا ايمان را به دلهاى آنان وارد كرده باشد . اين گروه در مخالفت با عمل رسول خدا ( ص ) زبان به انتقاد گشودند و سخنانى گفتند حاكى از اين كه آنان نه از مهاجرين بودند و نه از انصار و بلكه منافقانى بودند كه قرآن كريم آنان را در شمار اين گروه ذكر كرده است .
پس از آن كه پيامبر سهمى را به مؤلّفه داد ذو الحويصره از خاندان بنى تميم برخاست و گفت : « اى محمّد امروز ديدم كه چه كردى » . آن حضرت پرسيد : « چه ديدى ؟ » گفت : « نديدم كه عدالت ورزيده باشى » . پيامبر اكرم ( ص ) از اين سخن او خشمگين شد ، امّا خشم شخص مهربانى دلسوز و مدبّرى حكيم . آنگاه به او فرمود : « واى بر تو ! اگر عدالت نزد من نباشد نزد چه كسى خواهد بود ؟ »
در اين هنگام عمر گفت : « آيا او را نكشيم ؟ » آن هدايتگر امين در پاسخ او
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 379
مساهمون: حسين صابري
ص٣٧٩