باقى ماندهاند و اين در حالى است كه توان مقابله با او را نيز ندارند و حتّى با اعرابى كه پيرامون او گرد آمده و مسلمان شدهاند نيز نمىتوانند بجنگند .
بدين سبب بر آن شدند تا كسى را نزد رسول خدا ( ص ) بفرستند . آنان به همين منظور با عبد بن ياليل كه همسنّ عروة بن مسعود بود گفتگو كردند ، امّا او كه ديده بود چگونه آن مردم با آن كه همانطور كه اينك مىكوشند تا او را به حضور پيامبر ( ص ) بفرستند قبل از اين عروه را خود فرستاده بودند و با او در هنگام بازگشت چه رفتارى در پيش گرفتند از بيم آن كه مبادا همان سرنوشتى كه بر سر عروه آمده بود بر سر او نيز بيايد از پذيرش اين مأموريّت سر باز زد و به آنان گفت : « هيأتى را به همراه من بفرستيد » . بدين ترتيب بود كه آنان شش نفر ديگر نيز با او همراه كردند . اين هيأت خود را به مدينه رساند و در آنجا با مغيرة بن شعبه برخورد كرد . . .
اينك سخن از اين هيأت و آنچه را رسول خدا ( ص ) دربارهاش فرموده است در همين جا رها كرده و آن را به فصل مناسب خود كه در آنجا به بحث مستقلى پيرامون هيأتهاى مسلمان خواهيم پرداخت وا مىگذاريم . در اينجا تنها اشارهاى به هيأت ثقيف كرديم تا بيان كنيم رها كردن غير عاجزانهء اين مردم از سوى رسول خدا ( ص ) تدبيرى حكيمانه بود كه دلهاى آنان را پس از سركشى براى پذيرش اسلام رام ساخت تا آنجا كه ابو داوود در همين باره روايت مىكند مردى به نام صخر ، معروف به غيله احمسى ، با خود عهد كرد و پيمان بست كه ثقيف را به پذيرفتن اسلام وادارد سازد . او توانست دلهاى آن خاندان را نرم كند و آنان را تسليم حكم رسول خدا ( ص ) كند . وى پس از اين موفّقيّت به رسول اكرم ( ص ) نامه نوشت كه « بارى ، اى رسول خدا ثقيف تسليم اين خواسته شده است و من آنان را كه به سپاه من پيوستهاند به سوى تو مىآورم » .
هنگامى كه اين نامه به پيامبر ( ص ) رسيد آن حضرت بيش از حدّ شادمان شد ، چرا كه اين خاندان اسلام آورده بودند و اين در حالى بود كه جنگى ويرانگر عليه
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 377
مساهمون: حسين صابري
ص٣٧٧