رسول خدا ( ص ) كه پيوسته خير و دوستى او بر مردم فرو مىباريد عرض كرد : « اى رسول خدا ( ص ) پسر عمو و پسر عمّه و داماد خاندان تو از تو تقاضاى ملاقات كردهاند » . آن حضرت فرمود : « مرا به آن دو نيازى نيست . امّا عمو زادهام ، او آبروى مرا مورد تعرّض قرار داده و عمّه زاده و داماد خاندان من نيز همان كسى است كه در مكّه آن سخنان را در پاسخم بر زبان آورده بود » .
گفتنى است هنگامى كه رسول خدا ( ص ) مردم را در مكّه به خدا دعوت مىكرد عبد اللّه بن اميّه گفته بود : « به خدا سوگند ايمان نمىآورم مگر آن كه بر نردبانى به آسمان روى و من شاهد آن باشم و آنگاه از آسمان سندى به همراه چهار فرشته بياورى و آنان گواهى دهند كه خداوند تو را به رسالت فرستاده است » .
رسول اكرم ( ص ) بر به حضور نپذيرفتن اين دو تن اصرار فرمود و چون خبر به آنان رسيد عمو زادهء رسول خدا ( ص ) ابو سفيان در حالى كه يكى از فرزندان خردسال خود را به همراه داشت گفت : « به خداوند سوگند يا به من اجازهء ملاقات خواهد داد يا آن كه دست فرزندم را خواهم گرفت و با او سر به صحرا خواهم نهاد تا از گرسنگى و تشنگى هلاك شويم » . پس از اظهار اين سخن از سوى او رسول اكرم ( ص ) بدان سبب كه رابطهاى خويشاوندى داشتند و دلهاى آنان براى پذيرش اسلام نرم شده و اين در حالى بود كه اسلام آنچه را قبل از آن بوده از ميان مىبرد بر آن دو دل سوزاند .
قريش در جستجوى اخبار
628 - رسول خدا ( ص ) به راه خود ادامه داد تا آن كه در مر الظّهران به همراه ده هزار و به روايتى دوازده هزار سرباز مسلمان اردو زد ، در حالى كه اين ماجرا از ديد قريش پنهان مانده بود و آنان - البتّه - به سبب پيمانى كه شكسته بودند گمانهايى در دل داشتند . آنان هيچ حركتى را احساس نكرده ، امّا در انتظار رخدادى بودند .
در يكى از همين شبها ابو سفيان بن حرب به همراه حكيم بن حزام و بديل بن