داغدار كرده و بزرگان و نيكان ما را كشته است . او را در اختيار من قرار ده تا او را بكشم » .
نجاشى از اين سخن بسيار خشمگين شد و دست خود را بالا برد و چنان محكم بر صورت من فرود آورد كه گمان كردم بينىام شكست . پس خون از بينىام جارى شد و به پاك كردن خون با لباس خود پرداختم و بدين ترتيب چنان خوارى و ننگى به من رسيد كه اگر زمين شكافته مىشد از شدّت اندوه به زمين فرو مىرفتم .
پس گفتم : « اگر احتمال مىدادم كه آنچه گفتم تو را ناخشنود مىسازد هرگز چنين درخواستى از تو نمىكردم » .
در پى اين سخن نجاشى شرم كرد و گفت : « اى عمرو ، آيا از من مىخواهى فرستادهء آن كسى را در اختيارت قرار دهم و تو او را بكشى كه همان ناموس اكبر كه بر موسى و عيسى نازل مىشد بر او نيز نازل مىشود ؟ »
در اين هنگام خداوند قلب مرا دگرگون ساخت و با خود گفتم : « اين حقيقت را عرب و عجم دريافتهاند و تو با آن مخالفت مىكنى ؟ ! » . بدين ترتيب خطاب به نجاشى گفتم : « پادشاها آيا بر آنچه گفتى گواهى مىدهى ؟ » گفت :
« آرى ، نزد خداوند بر اين حقيقت گواهى مىدهم . اى عمرو ، از من فرمان ببر و از او پيروى كن كه به خداوند سوگند او بر حق است و يقينا او آن سان كه موسى بر فرعون و سپاه او پيروز شد پيروز خواهند شد » . من پرسيدم : « آيا از جانب او با من بيعت اسلام مىبندى ؟ » او گفت : « آرى » پس دست خويش را گشود و با من بيعت اسلام كرد . سپس طشتى آب خواست و خون از چهرهء من شست و از آنجا كه لباسم به خون آلوده شده بود لباسى نو بر من پوشاند .
سپس به ميان دوستان خود برگشتم و آنان چون لباس دربار نجاشى را بر تن من ديدند شادمان شدند و پرسيدند : « آيا آنچه مىخواستى از دوستت گرفتى ؟ » من در پاسخ گفتم : « دوست نداشتم در نخستين ديدار در اين باره با او سخن گويم و با خود گفتم دوباره به ديدارش خواهم آمد » . آنان نيز گفتند : « درست همان است كه خود صلاح ديدهاى » .
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 201
مساهمون: حسين صابري
ص٢٠١