( ( 3406 ) ) پس جزاى آن كه ديد او را معين * ماند يوسف حبس در بضع سنين
ن 1208 20 - ك 402 21 بضع سنين : اشارت است به كريمهء * ( « وَقالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّه ناجٍ مِنْهُمَا اُذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْساه اَلشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّه فَلَبِثَ فِي اَلسِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ » 12 : 42 . ( 1 ) يعنى گفت يوسف - عليه السلام - به يكى از دو نفر زندانى كه گمان داشت نجات او را ، پس از تعبير خواب او ، كه ياد كن مرا و ذكر كن حال مرا در نزد عزيز . پس شيطان از ياد او برد ، و ماند در زندان .
( ( 3415 ) ) آن چنانش انس و مستى داد حق * كه نه زندان ماند پيشش نه غسق
ن 1209 7 - ك 402 25
غسق : تاريكى .
( ( 3416 ) ) نيست زندانى وحشتر از رحم * ناخوش و تاريك و پر خون و وخم
ن 1209 8 - ك 402 26
وخم : ناگوار چون تَخَمه .
( ( 3420 ) ) راه لذّت از درون دان نه از برون * ابلهى دان جستن قصر و حصون
ن 1209 12 - ك 402 28
حصون : جمع حصن ، به معنى قلعه .
( ( 3428 ) ) هم ز لطف و جوش جان با ثمن * پرده اى بر روى جان شد شخص تن
ن 1209 20 - ك 402 31
ثمن : بها و قيمت .
( ( 3431 ) ) آفتابا با چو تو قبله و اميم * شب پرستى و خفاشى مىكنيم
ن 1210 1 - ك 402 33
اميم : امالهء امام .
( ( 3432 ) ) سوى خود كن اين خفاشان را مطار * زين خفاشيشان بخر اى مستجار
ن 1210 2 - ك 402 34
مطار : محل پريدن .
مستجار : پناه .
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء يوسف ، آيهء 42 . .