رايض : رياضت كش .
( ( 3371 ) ) در اميرى او غريب و محتبس * در صفات فقر و خلَّت ملتبس
ن 1207 5 - ك 402 1
محتبس : يعنى جلال صورى او را زندانى بود ، كه وليّى بود در كسوت امارتِ صوريه ، و قرب سلطانى اختيار كرده بود ، به جهت اغاثهء مستغيثين .
ديده خواهم كه به روى تو ببيند ور نه
نام هرگز نبرم ديده و بينايى را
( ( 3377 ) ) كه حرم با هر چه دارم گو بگير * تا بگيرد حاصلم را هر مغير
ن 1207 11 - ك 402 4
مغير : به غين معجمه ، غارت كننده .
( ( 3381 ) ) از زن و زرّ و عقارم صبر هست * اين تكلَّف نيست نى تزويرى است
ن 1207 15 - ك 402 4
عقار : به فتح عين مهمله و به قاف ، ملك و باغ و زراعت .
( ( 3384 ) ) لب ببست و پيش سلطان ايستاد * رازگويان با خدا ربُّ العِباد
ن 1207 18 - ك 402 7
با خدا : خودم اينجا ولى جان من آن جاست
( ( 3385 ) ) ايستاده راز سلطان مىشنيد * و اندرون انديشه اش اين مىتنيد
ن 1207 19 - ك 402 8
ايستاده : نور الوهيت را به نظر آورده پس گويا قائم عند الله بود .
( ( 3386 ) ) كاى خدا گر آن جوان كژ رفت راه * كه نشايد ساختن جز تو پناه
ن 1207 20 - ك 402 8
كژ رفت : كه از من و سلطان حاجت خواست . و بايد اهل معنى بود - نه صورت .
( ( 3387 ) ) تو از آن خود بكن بر وى مگير * گر چه او خواهد خلاصى از اسير
ن 1207 21 - ك 402 9
تو از آن خود بكن بر وى مگير : تو آن چه شأن تست بكن و به فضلت با او معامله كن و مؤاخذه مكن از او .
خلاصى از اسير : يعنى از كژروى او آن است كه خلاصى خود را از بنده ، كه امير و سلطان باشد مىخواهد ، كه اسير و مقهور و عاجزيم - از گدا تا سلطان - پيش قدرت و سلطنت او .