دورى شود .
و چون ممكن ، زوجِ تركيبى است ، ما دو وجه داريم كه هر دو را از غايت نزديكى نمىبينيم ، مگر در آينهء صورى و آينهء معنوى كه ذات اوست . و آن دو وجه ، يكى وجه الله است و يكى وجه النفس . و « تو وجه منى » ، يعنى وجه الله هستى . و از جلالت و رفعت به كمندِ ادراك نمىآيى . و اما وجه النّفس ، يعنى وجه طبيعى را چه وضع الهى بر اين است كه جنبهء طبع را نبينى ، و واقف باشى به باب جنب امرى ، و دائماً علم حضورى به او دارى ، ولى اجمالى - نه تفصيلى - ولى بايد معرفت تفصيلى به او پيدا كنى .
( ( 667 ) ) اَنتَ عَقلى لا عَجَب اِن لَم اَرَك * مِن وُفورِ الِالتِباسِ المُشتَبَك
ن 1075 19 - ك 362 21
أنت عقلى : تو عقل منى عجب نيست اگر نديدهام تو را از وفور و بسيارىِ اشتباه و اشتراك كه از غايت قرب حاصل شده باشد . و الَّا علم حضورى به عقل ، علم به مقوّم و قيّوم اوست كه يحول بين المرء و قلبه . يعنى ميانهء شخص و ذاتى و فصلش . و معلوم است كه بيگانه در اين مرتبه راه ندارد . و اين حيلوله ، مثال اعلى باشد ، و آن ديگر مثال عالى كه :
( ( 668 ) ) حَيثُ اَقرَب اَنتَ مِن حَبلِ الوَريد * لَم اَقُل يا ، يا نِداءً لِلبَعيد
ن 1075 20 - ك 362 21
حيث اقرب : يعنى نزديكترى تو از ريسمانى - كه رگ گردن باشد .
لم اقل يا : نمىگويم و ندا نمىكنم تو را به كلمهء « يا » . چرا كه يا از براى نداى مناداى دور است ، و تو از هر چيز - بلكه از خودم - نزديكترى به من .
( ( 669 ) ) بَل اُغالِطهُم اُنادى فِى القِفار * كَى اُكَتِّم مَن مَعى مِمَّن أَغار
ن 1075 21 - ك 362 22
بل اغالطهم : بلكه به غلط مىاندازم مردم را ، و ندا مىكنم در بيابانها ، به علت اينكه پنهان كنم كسى را كه با من است ، از كسانى كه رشك مىبرم كه ببينند او را
غيرتم با تو چنان است كه گر دست دهد
نگذارم كه در آيى به خيال دگران
( ( 674 ) ) هر كه زيباتر بود رشكش فزون * ز انكه رشك از ناز خيزد يا بنون
ن 1076 9 - ك 362 26
رشك از ناز خيزد : چه ناز استغناى معشوق است از عاشق ، كه موجب شدت عشق و كثرت طلب است . و آن بىنيازى از كثرت حسن است . و كثرت حُسن و غنا ، موجب اختصاص