( ( 455 ) ) آن چنان گرم او به بازى در فتاد * كان كلاه و پيرهن رفتش ز ياد
ن 1065 8 - ك 359 6 كان كلاه : آن كلاه باطنش ، تاجِ * ( كَرَّمْنا 17 : 70 ( 1 ) ، و آن لباس خلعت خلافت * ( إِنَّا عَرَضْنَا 33 : 72 ست . ( 2 ) چنان كه فرموده ى عارفى است :
يك كلاهى داشتم از لبلبو گم شد ز من
در ميان دفتر سلطان سليمان يافتم
( ( 457 ) ) نى شنيدى اِنَّمَا الدُّنيا لَعِب * باد دادى رخت و گشتى مُرتَعِب
ن 1065 10 - ك 359 7
مرتعب : از رعب ، به معنى خوف است .
( ( 462 ) ) تك شبانگاه اجل نزديك شد * خَلِّ هذَا اللعبَ لَبسَك لا تَعُد
ن 1065 15 - ك 359 10
خل هذا اللعب لبسك لا تعد : نُسخ در نوشتن « لبسك » مختلف است . چيزهاى ديگر نوشتهاند .
و در اعراب لبسك دو وجه است : يكى آن كه از باب اغراء و منصوب باشد . و معنى چنين باشد كه تخليه كن و وابگذار اين بازى را . و اَلزِم لَبسَكَ يعنى ملازم باش لباست را كه دزد نبرد ، و لا تعد الى اللعب ، يعنى عود مكن به سوى بازى . و دوم آن كه لبس به معنى اشتباه باشد . يعنى بايد اشتباه تو عود نكند .
( ( 475 ) ) حازمى بايد كه ره تا ده برد * حزم نبود طمع طاعون آورد
ن 1066 8 - ك 359 18
حازم : محتاط . و حزم ، احتياط .
( ( 476 ) ) او يكى دزدست فتنه سيرتى * چون خيال او را به هر دم صورتى
ن 1066 9 - ك 359 19
چون خيال : اين است كه خيال مانند جنّ است متشكَّل مىشود به اشكال مختلفه . چه ، به هر چه رو آرى ، رنگ آن پذيرى .
( ( 482 ) ) خير ناس آن ينفع الناس اى پدر * گر نه سنگى چه حريفى با مدر
ن 1066 17 - ك 359 24
سنگى چه : يعنى سنگ هم نيستى كه .
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء اسراء ، آيهء 70 . .
( 2 ) قرآن كريم ، سورهء احزاب ، آيهء 72 . .