( ( 2759 ) ) هفت سال از سوز عشق چشم نز * در بيابان خوردهام من برگ رز
ن 963 17 - ك 326 3
چشم نز : چشمى كه هميشه اشك ريز است چون نز از ارض كه قطرات آب از آن ترشح كند .
و در بعض نسخ « جسم پز » به سين مهمله و پاى فارسى . و اين نسخه انسب است اگر بىعطف باشد .
( ( 2765 ) ) عشق غيرت كرد و ز يشان در كشيد * شد چنين خورشيد ز يشان ناپديد
ن 964 1 - ك 326 6
چنين خورشيد : كه وجود انسان كامل باشد .
( ( 2766 ) ) نور چشمى كو به روز استاره ديد * آفتابى چون ازو رو در كشيد
ن 964 2 - ك 326 7
آفتابى چون : ز انكه خفى من فرط الظهور و نور محيط محاط نشود . به خلاف ستارگان كه انوار محدودهاند و با حدقههاى تنگ مناسبت دارند و توانند كه اينها را مُدرِك شوند .
( ( 2770 ) ) نه گمانى برده اى تو زين نشاط * حزم را مگذار مىكن احتياط
ن 964 6 - ك 326 9
نه گمانى برده اى : يعنى تو اهل گمانى نه اهل يقين .
( ( 2771 ) ) واجب است و جايز است و مستحيل * اين وسط را گير در حزم اى دخيل
ن 964 7 - ك 326 9
واجب است : يعنى منفصلهء حقيقيه است كه شىء يا واجب الوجود است يا ممكن الوجود - كه جايز الوجودش هم گويند - يا ممتنع الوجود - كه مستحيل الوجودش نيز گويند . تو وسط را بگير در حزم و طريق آسودگى و سلامتى بدنى كه طالبى كه معرفت واجب الوجود براى تو دشوار است با اين اوضاع عنقا شكار كس نشود دام باز چين و ممتنع هم از نابودى به كمند ادراك نيايد كه آن چه بيايد بود است و نمودِ بود است .
( ( 2783 ) ) اين بهانه كرد و چهره در ربود * مانع آن بد كان عطا صادق نبود
ن 964 22 - ك 326 17
چهره در ربود : اظهر است از نسخهء « مهره در ربود » .
( ( 2789 ) ) هين ز گنج رحمت بيمر بده * در كف تو خاك گردد زر بده
ن 965 17 - ك 326 27