( ( 2834 ) ) آن يكى مىخورد نان فخفره * گفت سايل چون بدين استت شره
ن 967 23 - ك 327 19
فخفره : به دو فاء در ميانشان خاء معجمه - به وزن مغفره - جو و سبوس آرد . فارسى .
( ( 2835 ) ) گفت جوع از صبر چون دو تا شود * نان جو در پيش من حلوا شود
ن 968 1 - ك 327 19
دو تا : دولا .
( ( 2838 ) ) جوع مر خاصان حق را داده اند * تا شوند از جوع شير زورمند
ن 968 4 - ك 327 21 خاصان حق : « اَلجُوعُ سَحابٌ تُمطِرُ الحِكمَةَ » ( 1 ) .
( ( 2839 ) ) جوع هر جلف گدا را كى دهند * چون علف كم نيست پيش او نهند
ن 968 5 - ك 327 21
جلف : به كسر جيم و سكون لام احمق و وعاى خالى .
( ( 2858 ) ) چون بر آيد صبح گردد سبز دشت * تا ميان رسته قصيل سبز و كشت
ن 969 12 - ك 327 37
قصيل : سبزه .
( ( 2861 ) ) باز شب اندر تب افتد از فزع * تا شود لاغر ز خوف منتجع
ن 969 15 - ك 327 39
منتجع : محل آب و گياه .
( ( 2869 ) ) لوت و پوت خورده را هم ياد آر * منگر اندر غابر و كم باش زار
ن 970 1 - ك 328 3
غابر : اينجا آينده مراد است .
( ( 2874 ) ) گفت روبه را جگر كو دل چه شد * كه نباشد جانور را زين دو بُدّ
ن 970 12 - ك 328 9
زين دو بد : يعنى چاره . چون لا بدّ .
هامش
( 1 ) منبع يافت نشد . .