( ( 2659 ) ) صد هزاران كشتى با هول و سهم * تخته تخته گشته در درياى وهم
ن 958 17 - ك 324 22
سهم : در فارسى ، ترس و بيم .
( ( 2661 ) ) كس نداند روسپى زن كيست آن * و آنكه داند نسبتش بر خود گمان
ن 958 19 - ك 324 23
روسپى زن : به باى موحده قحبه زن . تعبير است از آن كه او را شقى مىگويند و نمىدانند ، و اگر مىدانند از خود دور مىاندازند و خود مبتلايند .
( ( 2665 ) ) هر كه بىمن شد همه منها خود اوست * دوست جمله شد چو خود را نيست دوست
ن 959 2 - ك 324 25
هر كه بىمن شد : بىتعيين شد ، وجود مطلق است .
( ( 2667 ) ) زاهدى در غزنى از دانش مزى * بد محمد نام و كُنيَت سر رزى
ن 959 5 - ك 324 29
دانش مزى : دانشمندى . چه ، مزيدن مكيدن است . پس گويا غذاى او دانش بوده .
كنيتِ : لغوى مراد است كه ستر اسم و عدم تصريح به اسم باشد نه مصدّر به اب و ام .
( ( 2668 ) ) برد افطارش سر رز هر شبى * هفت سال او دايم اندر مطلبى
ن 959 6 - ك 324 29
افطارش سر رز : يعنى برگ رز .
( ( 2673 ) ) چون نمرد از نكس آن جان سير مرد * از فراق مرگ بر خود نوحه كرد
ن 959 11 - ك 324 32
نكس : سر نگونى .
( ( 2675 ) ) موت را از غيب مىكرد او كدى * اِنَّ فى مَوتى حَياتى مىزدى
ن 959 13 - ك 324 33
كدى : گدايى .
( ( 2677 ) ) سيف و خنجر چون على ريحان او * نرگس و نسرين عدوى جان او
ن 959 15 - ك 324 34
سيف و خنجر : اشارتست به قول على عليه السلام :
اَلسَّيفُ وَالخَنجَرُ رَيحانُنا
اُفٍّ عَلَى النَّرجِسِ وَالآسِ
شَرابُنا مِن دَمِ أعدائِنا
وَ كَأسُنا جُمجُمَةُ الراسِ