مغص : به غين معجمه وجع بطن و پيچش امعا و مراد اينجا حرص معده است .
( ( 1696 ) ) اى بسا مستور در پرده بده * شومى فرج و گلو رسوا شده
ن 467 8 - ك 164 29
رسوا شده :
فرج و گلو فرج و گلو
كرده ترا دنگ و دلو
هر كس ازين دو بگذرد
باشد گل او باشد گل او
( ( 1697 ) ) اى بسا قاضىّ حبر نيك خو * از گلوى رشوتى او زرد رو
ن 467 9 - ك 164 29
حبر : به كسر حاء مهمله و سكون باء موحده عالم كثير العلم كه از بسيارى نقوش علميه به لوحى مىماند روح قدسى او كه خطوط بر او روى هم نوشته باشند و حبر مداد است و محلش محبر پس گويا مداد شده و اينجا گويا همه نقوش علميه شده سيّما بنا بر اتّحاد عاقل و معقول .
از گلوى رشوتى : اين با لفظ حرص كلو ايهام دارند به اينكه به كاف عربى خوانده شوند كه امر نفس شهويّه باشد .
( ( 1700 ) ) از سبب انديشه كرد آن ذو لُباب * ديد علت خوردن بسيار از آب
ن 467 16 - ك 164 31
ذو لباب : صاحب مغز طريقت و شريعت .
( ( 1704 ) ) شيخ اقطع گشت نامش پيش خلق * كرد معروفش بدين آفات حلق
ن 467 16 - ك 164 35
آفات حلق : به حاء مهمله جناس مضارع است .
( ( 1705 ) ) در عريش او را يكى زاير بيافت * كو به هر دو دست مىزنبيل بافت
ن 467 18 - ك 164 36
عريش : سايبان .
( ( 1706 ) ) گفت او را اى عدوّ جان خويش * در عريشم آمدى سر كرده پيش
ن 467 19 - ك 164 36
سر كرده : يعنى بىاعلام .
( ( 1707 ) ) اين چرا كردى شتاب اندر سياق * گفت از افراط مهر و اشتياق
ن 467 20 - ك 164 37