ملَّاح : كشتىبان .
فُلك : به ضم فاء و سكون لام ، كشتى .
( ( 533 ) ) شادمانه سوى صحرا راندند * سافروا كى تغنموا بر خواندند
ن 409 11 - ك 146 5
سافروا كى تغنموا : سفر كنيد تا غنيمتى بدست آريد .
( ( 534 ) ) كز سفرها بنده كيخسرو شود * بىسفرها ماه كى خسرو شود
ن 409 12 - ك 146 6
بنده كيخسرو شود : مشتمل بر تضاد است كه طباق گويند ، و بر جناس التركيب با بالعدد . در بعض نسخ : « ماه كيخسرو شود » و اين بىمناسبت است .
ماه كى خسرو شود : يعنى كى بدر تمام شود و ايهام دارد كه كى شمس شود كه خليفه بايد به صفات مستخلف خود شود و از اسماء آفتاب است خسرو خاور و خسرو ستارگان .
( ( 537 ) ) خوب گشته پيش ايشان راه زشت * از نشاط ده شده ده چون بهشت
ن 409 15 - ك 146 7
ده چون بهشت : يعنى ده مثل . و ده را با ده جناس محرّفست پس ارجح است از نسخهء « رو چون بهشت » .
( ( 545 ) ) هر كه را با مرده سودايى بود * بر اميد زنده سيمايى بود
ن 410 1 - ك 146 11
با مرده سودايى بود : چون غسّال و حفّار و بنّاش و امثال اينان .
( ( 546 ) ) آن دروگر روى آورده به چوب * بر اميد خدمت مه روى خوب
ن 410 2 - ك 146 12
دروگر : به ضم اوّل و دوم نجّار . و اما دروگر به كسر اوّل و فتح ثانى كسى است كه حاصل درو كند .
( ( 548 ) ) مونسى مگزين خسى را از خسى * عاريت باشد درو آن مونسى
ن 410 4 - ك 146 13 خسى را از خسى : ياء اوّل حرف ابهام و تنكير و دوم مصدرى . عاريت باشد : از حق ، چه « فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْه الله » 2 : 115 ( 1 ) . و نور حقيقى و حسّى كه مفرّحست ، وجود حقيقى است كه خير است و حقيقت وجود كه طرد العدم است اوست . و از اسماء
هامش
( 1 ) قرآن كريم سورهء بقره آيهء 115 . .