( ( 3203 ) ) مستحق شرح را سنگ و كلوخ * ناطقى گردد مشرّح با رسوخ
ن 541 16 - ك 188 37
مشرّح : شرح و بيان كننده .
( ( 3207 ) ) ور نباشى مستحقّ شرح و گفت * ناطقهء ناطق ترا ديد و نگفت
ن 542 2 - ك 188 39
ديد و نگفت : نفى است و در رفع ايطا تفاوت بالمصدر و الفعل و الاثبات و النفى كافى است و در بعض نسخ بخفت به صيغه اثبات و ناطقه را به اضافه بخوان .
( ( 3208 ) ) هر چه رويد از پى محتاج رست * تا بيابد طالبى چيزى كه جست
ن 542 3 - ك 189 3
تا بيابد طالبى : ولى چنان كه سابق ذكر شد بايد طلب صادق باشد فانّ المسئول ناقدٌ بصير و ليس مثله خبير مثلًا تحقيق مطلب عقلى عاليى مىخواهى بايد به عقل فطرى و عقل كسبى اعنى نعمت موهبى و نعمت كسبى اولا متنعم شده باشى و الا حكيم به تو نبخشد و مجرد طلب لسانى طلب نباشد چه استدعا و استعداد را ماده يكى است نمىبينى كه استدعاى استعدادى ماده براى صورت نباتى يا حيوانى يا غير اين چون صادق شد فوراً به آن مستعد له رسيد و تعطيل حق از من له الحق جايز نيست خاصه بر آن كه غنى و مغنى است و داراى كمالات عوالم صورت و معنى است .
( ( 3221 ) ) پيش پيغمبر در آمد با خمار * كودكى دو ماهه زن را بر كنار
ن 542 19 - ك 189 12
خمار : برقع .
( ( 3224 ) ) اين كيت آموخت اى طفل صغير * كى زبانت گشت در طفلى جرير
ن 542 22 - ك 189 14
جرير : يعنى كشانندهء رشتهء درر كلمات و ذرب اللسان و از اينجاست كه جرير شاعر ملقب به اين است .
( ( 3225 ) ) گفت حق آموخت آن گه جبرئيل * در بيان من جبرئيلم با رسيل
ن 543 1 - ك 189 14
در بيان من جبرئيلم با رسيل : يعنى با مرسوله كه نامهء اِلهيه باشد چون كه آن چه استاد ازل گفت بگو مىگويم .
( ( 3229 ) ) مىبياموزد مرا وصف رسول * ز آن غلوّم مىرهاند زين سفول
ن 543 5 - ك 189 16