منقّى : اسم مفعول از تنقيه پاكيزه شده .
( ( 3123 ) ) اين چنين دستار خوان قيمتى * چون فگندى اندر آتش اى ستى
ن 537 13 - ك 187 27
ستى : گذشت ، و اينجا كدبانو مراد است .
( ( 3125 ) ) مئزرى چه بود اگر او گويدم * در رو اندر عين آتش بىنَدم
ن 537 15 - ك 187 28
مئزر : لنگ كه به كمر بندند ، و اينجا دستار خوان مراد است .
بىندم : متعلق به بيت بعد است يعنى بدون پشيمانى اندر فتم . . . و احتمال مىرود كه نى به نون باشد و ندم مخفف ندهم يعنى در جواب .
( ( 3126 ) ) اندر آن وادى گروهى از عرب * خشك شد از قحط بارانشان قرب
ن 538 4 - ك 187 33
قِرَب : جمع قربه به كسر قاف ، مشك آب .
( ( 3132 ) ) ناگهانى آن مغيث هر دو كون * مصطفى پيدا شد از ره بهر عون
ن 538 6 - ك 187 34
مغيث : فرياد رس .
( ( 3135 ) ) رحمش آمد گفت هين زوتر رويد * چند يارى سوى آن كثبان دويد
ن 538 9 - ك 187 35
كثبان : جمع كثيب ، چون رغفان جمع رغيف يعنى تل ريگ .
( ( 3137 ) ) آن شتربان سيه را با شتر * سوى من آريد با فرمان مر
ن 538 11 - ك 187 36
مر : تلخ ، يعنى فرمان قهرى يا تلخى به جهت آنست كه به اعجاز نبوت دانست كه آن سياه تمرّد خواهد كرد .
( ( 3147 ) ) راويه پر كرد و مشك از مشك او * ابر گردون خيره ماند از رشك او
ن 538 21 - ك 188 2
راويه : مشك .
( ( 3143 ) ) كه گروهى را زبون كرد او به سحر * من نيايم جانب او نيم شبر
ن 538 17 - ك 187 40
نيم شبر : نيم وجب .