( ( 1355 ) ) آتش چه آهن چه لب ببند * ريش تشبيه مشبه را مخند
ن 263 20 - ك 100 1
آتش چه آهن چه :
حلول و اتحاد اينجا محال است
كه در وحدت دويى عين ضلال است
از نخستين ، غير حق موجودى نبوده ، به جز به وهم و پندار . عالم ، سراب و نمود است نه بود .
و او - تعالى - محيط است ، نه محدود ، و قديم است نه حادث . و در هيچ مرتبه غايب نبوده . كما قال الشيخ محيى الدين العربى : « العالم غيب لم يظهر قطَّ و الحق تعالى حاضر ظاهر لم يغب قط ، و الناس فى هذا على عكس الصواب » . و قيل :
تعيّن بود كز هستى جدا شد
نه حق بنده نه بنده هم خدا شد
و قيل :
بىدلى در همه احوال خدا با او بود
او نمىديدش و از دور خدايا مىكرد
و قلتُ :
دست در دامن دل دار زدم دوش به خواب
بود دستم به دل خويش چو بيدار شدم
( ( 1356 ) ) پاى در دريا منه كم گوى از آن * بر لب دريا خمش كن لب گزان
ن 263 21 - ك 100 2
پاى در دريا منه كم گوى از آن : يعنى ، پا منه به قال و قيل و با دعوى هستى ، كه بايد فانى بود در دريا و به قدم نيستى نورديد . چنان كه مدلول ابيات بعد است . و مع هذا بهتر آن است كه « بِنه » و امر باشد . و معنى آن باشد كه بكن و مگو ، كه تحقق مطلوب است .
( ( 1357 ) ) گر چه صد چون من ندارد تاب بحر * ليك من نشكيبم از غرقاب بحر
ن 263 22 - ك 100 2
از غرقاب بحر : تعليل است . يعنى آرام نمىگيرم كه داخل بحر نشوم به علت خوف غرق .
( ( 1358 ) ) جان و عقل من فداى بحر باد * خونبهاى عقل و جان اين بحر داد
ن 264 1 - ك 100 3 اين بحر داد : كه « مَن قَتَلتُه فَعَلَّىَ دِيَتُه وَمَن عَلَيَّ دِيَتُه فَأنَا دِيَتُه » ( 1 ) .
( ( 1359 ) ) تا كه پايم مىرود رانم درو * چون نماند پا چو بطَّانم درو
ن 264 2 - ك 100 3
بطَّان : جمع فارسى براى بطَّ .
( ( 1360 ) ) بىادب حاضر ز غايب خوشتر است * حلقه گر چه كژ بود نه بر درست
ن 264 3 - ك 100 4
بىادب : يعنى شطح گوى حاضر و مشاهد بهتر است ، كه مرگ حاضر غايب از حق بودن است .
هامش
( 1 ) المنهج القوى ، جلد 4 ، ص 398 . .