[ وجد ] تو پس از من و نيز اين بيم وجود نداشت كه قريش بگويد من از روى ترس از مرگ چنين سخنى اظهار داشتهام آن را ابراز مىكردم و چنين كارى انجام مىدادم تنها براى آن كه تو را بدان خشنود و شادمان سازم » .
با همه اينها هنگامى كه ساعت آخر حيات ابو طالب فرا رسيد ، عباس مشاهده كرد كه وى لبهاى خود را تكان مىدهد . پس [ سر خود را نزديك او آورد و گوش داد و آنگاه به رسول خدا ( ص ) گفت : « اى پسر برادر ، برادرم آن كلمه را كه وى را به گفتن آن امر كردى بر زبان آورد » . . . اما رسول خدا ( ص ) فرمود : من نشنيدم » .
اين روايت از سه نكته حكايت دارد :
الف : قريش وجود ابو طالب را تضمينى براى امنيّت خود و ارتباط خويش با پيامبر ( ص ) به منظور تأثير گذاشتن در او بوسيلهء عمويش كه پيشواى مكّه بود مىديد .
ب : محبّت ابو طالب نسبت به رسول خدا ( ص ) فراوان بود و به همين سبب نيز براى خشنودى او و در راستاى همين محبّت كلمهء توحيد را بر زبان مىآورد .
ج : ابو طالب دعوت رسول خدا ( ص ) را مورد تصديق و باور قرار مىدهد .
دلالت روايت فوق بر اين مطلب از دو جهت است :
يكى آن كه وى گفت : « نمىبينم كه از آنان چيزى زياده از حد خواسته باشى » . مفهوم اين سخن آن است كه پيامبر ( ص ) امر معقولى از مشركان خواستهاى و آن ، همان گفتن كلمه لا إله الا الله است .
ديگر آن كه به گفتهء عبّاس ، ابو طالب كلمهء توحيد را بر زبان آورد .
در مقابل آنچه تاكنون مورد بحث قرار گرفت ، كسانى كه ايمان ابو طالب را انكار كردهاند ، اين گونه به اين روايت پاسخ مىدهند كه اوّلا سند روايت در يكى از طبقات خود مجهول است ، زيرا مىگويد : . . . به نقل از برخى كسان خويش « بىآن كه در اين ميان روشن شود كه اين « برخى از كسان » كيست و در چه وضعيّتى قرار دارد ، ثانيا احمد بن حنبل همين مضمون را نقل كرده ، اما آن جمله عباس را
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 67
مساهمون: حسين صابري
ص٦٧