آگاهساز [ و همانجا بمان ] تا دستورى از من به تو برسد » . ابوذر در پاسخ گفت :
« سوگند به آنكه تو را به حقيقت برانگيخت اسلام را در ميان آنان فرياد خواهم كرد » . پس بيرون آمد و خود را به مسجد الحرام رساند و در آنجا با صداى بلند فرياد زد كه « اشهد ان لا إله الا الله و ان محمدا رسول الله » . . . پس از اين ماجرا مشركان آنقدر وى را زدند كه او را بر زمين انداختند . امّا در اين هنگام عبّاس آمد و خود را روى او انداخت و خطاب به مشركان گفت : « واى بر شما ، آيا نمىدانيد او از بنى غفار است و راه تجارت شما به شام از كنار اين قبيله مىگذرد ؟ » .
بدينترتيب عبّاس او را از مشركان نجات داد ، امّا فرداى آن روز ابوذر ديگر بار همان كار را تكرار كرد و مشركان نيز عليه او برخاستند و او را زدند و براى بار ديگر عباس خود را روى او انداخت و وى را نجات داد » « 41 » .
در اين روايت چنين ملاحظه مىشود كه در اين دوره كمكم خبر اسلام در خارج مكّه رو به گسترش و پخش شدن نهاده بود . راويان مىگويند : در پى اسلام آوردن ابوذر و به تبع او خاندان غفار به اسلام گرويدند .
خبر اسلام نه تنها به مردمانى كه در نزديكى مكّه به سر مىبردند رسيده بود ، بلكه به قبايلى دور تر چون از دشنوءة رسيده و يكى از آنان به نام ضماد اسلام آورده بود .
ضماد مردى بود كه به اعراب چنين اظهار مىداشت و ادّعا مىكرد كه او هر كس را كه ديوانه و يا مسحور شده باشد مورد معالجه قرار مىدهد . در اين ميان گروهى از سبك خردان مكّه قصد آن داشتند كه توهين به رسول خدا و بدگويى از او را به غايت برسانند . بنابراين ، به وى مراجعه كردند و با اظهار اين كه پيامبر ( ص ) ديوانه است وى را دعوت كردند تا آن حضرت را ببيند .
ضماد به دعوت آنان آمد و گفت : « اين مرد كه مىگوييد ديوانه است كجاست ؟ شايد خداوند او را بر دستان من شفا دهد » . او با محمّد ( ص ) ملاقات
هامش
( 41 ) - البداية و النهاية ، ج 3 ، ص 34 .